تبليغاتX
حرفی برای نگفتن

حرفی برای نگفتن

یادداشتهای روزمره آرش نصیری اقبالی دریاره سیاست و فرهنگ

 طبق اطلاعات رسیده به کانون وبلاگ نویسان ایران ( پن لاگ) احمدسراجی وبلاگ نویس که در سال 82 یک بار دستگیر شده و با وثیقه 100 میلیون تومانی آزاد شده بود صبح روز شانزدهم تیر ماه  توسط مامورین وزارت اطلاعات از جلو منزلش به زندان تبریز برده شده و هم  اکنون در زندان تبریز زندانی است.

 

احمد سراجی از هنگام دستگیری در حال اعتصاب غذا به سر میبرد و وضع جسمانی وخیمی دارد. وی فعلا به بهداری زندان تبریز منتقل شده است.

 

 

کانون وبلاگ نویسان ایران (پن لاگ) از همه نهادها و سازمان های بین المللی تقاضا میکند به این دستگیری اعتراض کنند و برای آزادی احمد سراجی و نجات جان او اقدام فوری به عمل آورند.

 

کانون وبلاگ نویسان ایران (پن لاگ)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 19:44  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

خیلی وقته که چیزی ننوشته‌ام. شاید از نوشتن خسته شده باشم یا شاید هم چون این نوشته‌ها آزارم می‌دهند دیگر یارای نوشتنم نیست. احساس ناتوانی می‌کنم و حماقت. حرفهای پر از ژستهای روشنفکری. حرفهای قلمبه سلمبه راجع به حاکمیت و ساختار قدرت و پرداختن به راه‌های بی سر و ته جهت خروج از بن‌بست فعلی و ...

دستهایم خالیست. گوشهایم کر شده از فریاد‌های بیصدا ودلم گرفته از این مسلخ تاریخ.

آری تاریخ این سرزمین پر است از بزرگ مردانی که در زیر چرخهایش له شدند تا اندکی مسیر این ارابه خونین را تغییر دهند و امروز نوبت اکبر گنجی‌ست. و من خود تاریخ این سرزمین را زنده تماشا می‌کنم و باز هم مثل همیشه به دنبال پاسخ یک سوال می‌گردم که مدتهاست زجرم می‌دهد. برای چه؟ برای که، امثال اکبر گنجی از عزیز‌ترین چیزی که در دست دارند می‌گذرند!! مگر امثال اکبر چه از من کم دارند که نتوانند بعد‌از ظهر یک روز تابستان را مثلا به تاتر یا سینما بروند یا مثل دیگران صبح تا شب جلوی تلویزیون بنشینند و اخبار مربوط به مثلا وضعیت کشور را دنبال کنند و بعد با کلی احساس غرور از آگاهی سیاسی داشتن حرفهای تکراری دیگران را از جانب خودشان برای افراد دیگر باز‌گو کنند!! می‌دانم که من لیاقتش را ندارم. به دور و برم می‌نگرم به دوستانم به آشنایان ... در بین اینها هم کسی نیست. بر زندگی نکبت بارم اشک می‌ریزم و بر جاییکه ایستاده‌ام. نمی‌گویم کاری از دستم بر نمی‌آید که دروغ است. می‌دانم دروغ است و از دروغ گفتن به شدت خسته‌ام. آری من در این زندگی انگل‌وار بین کوتاه و کوتاه‌تر، کوتاه را انتخاب می‌کنم. ترجیح می‌دهم زیستن در گند را، از در اوج آسمان مردن. زندگی من شعر نیست! آری ادبیات و حماسه سرایی زیباست ولی نه هنگامی که قهرمان داستان تو باشی! شرمسارم از آرش، از نامی که بر دوش دارم ... شرمسارم از اکبر و اکبرها و امیدوارم که هدفی داشته باشند جز برای رها شدن من و امثال من. شاید برای کسی که نام "انسان" برایش برازنده باشد و شایستگی واژه مقدسی به نام "آزادی" را داشته باشد و در این قفس کوتاه برای زنده‌ ماندن یا بیشتر زنده ماندن گوش برادرش را خوراک خود نکند.

باز هم فکر خواهم کرد به اکبر‌ها و دلیلی که ممکن است داشته باشند برای از دست دادن عزیزترین زندگیشان! هر چند فکر نمی‌کنم بتوانم جوابی برایش بیابم و تا آن روز این ژست و این تیپ روشنفکرانه را حفظ خواهم کرد و خواهم گفت که "متاسفم" از اینکه اکبر در زندانست و خواهم نوشت که "نگرانم" برای جان اکبر!! ولی افسوس که می‌دانم که در ته دلم خواهم خندید، به این همه حماقت و جسارت که برای آزادی همچو منی صورت گرفته باشد و برای باز کردن بندهایی که مدتهاست نمی‌بینمشان و بار‌هایی که مدتهاست بردنشان حتی برایم لذت بخش شده. آری من به این زندگی نکبت بار خو گرفته‌ام و حتی جرات فکر کردن به روزی را ندارم که این زنجیرها گسسته شود و این پرده‌های سیاه دریده شود! پس باز هم به تماشای تاریخ زنده این سرزمین خواهم نشست و بر این تقدیر از پیش نوشته درود خواهم فرستاد و به استقبال این زندگی نکبت‌بار می‌روم و 18 تیرها را از یاد خواهم برد و به تاریخهای جدیدتر مانند 3 تیر خواهم اندیشید و به سفره‌ای که در این گندزار پهن شده و به سهم خودم از این گند لذیذ.

پس دوستان عزیز بیایید همگی نگران اکبر و اکبرها باشیم و افسوس بخوریم از رنجی که می‌کشند ولی قبطه نخوریم از این که جای آنها نیستیم چون هرگز نمی‌خواهیم باشیم! و به تماشای این فیلم سینمایی (ترجیحا از فاصله مطمئن) ادامه دهیم. می‌توانیم از هم‌ اکنون برای گنجی عزاداری کنیم و لوگوی مشکی جدیدی برایش طراحی کنیم. بله درود بر گنجی، مبارزی که سر حرفش ایستاد و رفت و درود بر ما که حرفی نداریم برای گفتن و حرفی هم نداریم برای نگفتن! و درود بر این زندگی مملو از ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 19:58  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

یک نکته جالب! این روزها هر کسی رو که می‌بینم و طبق معمول بحث انتخابات و محمود جان مطرح می‌شه دوباره همه شروع می‌کنن به محکوم کردن من که تو با تحریم کردن باعث شدی احمدی‌نژاد انتخاب بشه و یا با انفعال و کنار کشیدن عملا به رقیب کمک کردی که کارش رو بدون هیچ دردسری انجام بده! و خلاصه هزارتا حرف و حدیث دیگه. این جانب متاسفانه دیگر تاب و تحمل این فشارهای بیش از حد رو ندارم و تصمیم گرفتم که اعتراف کنم. از لام تا کام – همه چیز رو بدون هیچ کم و کاستی برایتان خواهم گفت.

قضیه از حدودا یکسال پیش شروع می‌شه که از طریق یکی از بروبچ بسیجی که از دوستان صمیمی من بود و از قدرت قلم من آگاه بود با فردی به نام سعید آشنا شدم. البته مطمئنم که سعید.م نام مستعارش بود ولی در هر صورت من نظر من رو به خودش جلب کرد. سعید روابط بسیار نزدیکی با الله کرم و دار و دسته‌اش داشت و همچنین با شریعتمداری در کیهان آشنا بود. از این طریق من اولین بار با محمود جان آشنا شدم و نقشی که قرار بود درآینده ایران بازی کند. سعید پیش من اومد با دستی پر و وعده‌ و وعید‌های بسیاری مانند گرفتن بورس دکترا در کانادا، مقداری کمک هزینه و مقامی در یکی از وزارتخانه‌ها به عنوان مشاور ارشد. خلاصه من هم که معمولا این فرصتهای گرانبها رو از دست نمی‌دهم قبول کردم که در این پروژه با اونها همکاری کنم.

خلاصه‌ی برنامه، این بود که با همکاری بعضی از تلویزیونهای لوس‌آنجلسی و برخی دوستان وبلاگ نویس ایده‌ای به نام تحریم انتخابات رو مطرح کنیم و اون رو کم‌کم بر بین اذهان دانشجویان و روشنفکران جا بیاندازیم. در بین فعالان دانشجویی هم دفتر تحکیم وحدت قبلا با قیمت مناسبی خریداری شده بود و قرار بود در این حرکت ما رو همراهی کنه. چند تن از جاسوس‌های قدیمی و پرسابقه حکومت که به صورت نمایشی در زندان به سر می‌بردند (و به نقل از چند تن از زندانیان به بهانه حبس انفرادی، هیچگاه در معرض دید عموم قرار نمی‌گرفتن) از جمله اکبر گنجی  و ناصر زرافشان هم قرار بود در این حرکت نمایشی ما رو همراهی کنند. از این زمان بود که ایده تشکیل کانون وبلاگ نویسان به ذهن حقیر رسید که این ایده بعدا توسط برخی از دوستان به مرحله اجرا درآمد و در زمان انتخابات هم کانون با دور هم جمع کردن چند نفر از بچه‌های قدیمی که در اوایل انقلاب کار ایدئولوژیک می‌کردند، به فعالیت جدی در زمینه تحریم انتخابات پرداخت. البته فضای مجازی فقط بخشی از برنامه ما برای منصرف کردن دیگران بود و در دنیای واقعی هم سعی می‌کردیم با پیش کشیدن بحث مشروعیت نظام و سایر مباحثی که بعضا در وبلاگم هم به آنها اشاره کردم مانند مبارزه مدنی و سایر مفاهیم روشنفکر نمایانه، اطرافیانمان رو قانع کنیم که به هیچ وجه در انتخابات شرکت نکنند تا مبادا حادثه چهار سال پیش تکرار شود و جمعی از اصلاح طلبان با سوء استفاده از احساسات مردم آنها را به نفع کاندیدای خویش به صحنه بکشند. البته خود ما هم باورمان نمی‌شد که دور دوم بتوانیم با چنین اختلاف فاحشی رقیب کهنه‌کار مثل هاشمی رو پشت سر بگذاریم ولی مردم همیشه در صحنه با رای خودشون نشون دادن که هنوز کم نیستند کسانی که دلشان برای نظام می‌تپد و به قول معروف دغدغه دین و ارزشها رو دارند.

خلاصه سخن کوتاه کنم که برخلاف نظر بعضی دوستان که معتقدند نظریه تحریم شکست خورد و تحریم کنندگان نتوانستند مردم شریف رو از رای دادن به کاندیدای محبوبشون منصرف کنند باید عرض کنم که اولا هدف اصلی تحریم کنندگان منزوی کردن قشر دانشجو و کسانی بود که بالقوه می‌توانستند کاندیدای اصلاح طلبان رو به کاخ ریاست جمهوری بفرستند که تحریم در این زمینه بسیار موفق عمل کرد تا آنجایی که نماینده این قشر حتی نتوانست دربین چهار نفر اول کاندیداها قرار بگیرد و دست از پا درازتر زمین بازی را ترک گفت. خلاصه در پایان باید اعتراف کنم که من از همه مردم ایران به خاطر این توطئه، طلب بخشش می‌کنم ولی در آخر می‌خواهم بگویم که این محمود ما هم پسر خیلی بدی نیست. فقط کمی به سلاح‌های گرم علاقه نشان می‌دهد که این خاصیت رو از بچیگی‌هایش داشته و یه کمی هم به مباحثی مانند حقوق بشر حساسیت دارد و با مطرح شدن آنم دچار حالت تهوع می‌شود. یه کمی هم از نظر مذهبی حساس است ولی از اینها که بگذریم پسر خوبیست. درست است که ما تحریم کنندگان باعث شدیم سرکار بیاید ولی باور کنید ان موضوع به نفعتان بود و خودتان خبر نداشتید که این موجود نازنین چه خدمتهایی که به بچه‌های بسیج و سپاه نخواهد کرد و فساد رو از سطح جامعه پاک خواهد کرد.

در آخر می‌خواستم از تمامی دوستانی که من رو در این راه یاری رسوندن قدردانی کنم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 5:42  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

امروز امتحاناتم بالاخره تموم شدن! حالا بماند که به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی‌ست. هنوز امتحان‌ها به آخر نرسیده اساتید محترم شروع کردن به تعیین تاریخ تحویل پروژه‌‌ها، سمینارها و ... تمرینها رو هم که خوشبختانه هنوز تحویل ندادم. خلاصه امتحانها تموم شده ولی تا گرفتن نمره 12 هنوز راه درازی باقی مونده. (نمره پاس کردن! نه بیشتر و نه کمتر)

این چند روز اصلا برای نوشتن تمرکز نداشتم! بنابراین اگه کمی درهم و برهم نوشتم امیدوارم به کوچیکی خودتون ببخشید! (بزرگ میشید یادتون میره!) چند تا مطلب توی ذهنم همینجوری صف بسته و نیاز به مدیریت داره (به قول ما شبکه‌ای‌ها به  queue management و scheduling احتیاج داره) خلاصه از اونجا که مطمئنم اگه همه‌اش رو یکجا بنویسم میشه طومار بی‌انتها که هیچ‌کس حوصله‌اش نمیکشه بخونه! پس با این خبر شروع می‌کنم!

رياست ستاد حفاظت اجتماعي استان قم:

 210 هسته حفاظت اجتماعي راه‌اندازي شده است (دنبالک)

البته خبر تشکیل ستاد حفاظت اجتماعی و به قول معروف ستاد جاسوس‌های محله، خبر جدیدی نیست ولی تشکیل این ستاد در این وسعت قابل تامله. اونهم توی شرایط گل و بلبل فعلی. خلاصه از این به بعد مراقب حرف زدنتون باشید؛ حتی با من، چون شاید یه وقت دیدید فردا پس فردا اومدن خفتتون کردن و ... خلاصه از ما نصیحت بود. جاسوس اینجا، جاسوس اونجا، جاسوس همه جا – فقط کافیه دستت رو دراز کنی تا یکشون رو بگیری (آخ!! ببخشید آقای محترم، منظوری نداشتم) !!! مگه کم نیروی بسیجی داریم که قدرت زیادی دستشونه و هر غلطی دلشون بخواهد می‌تونن انجام بدن، اونهم به بهانه ارشاد و نهی از منکر (مخصوصا به روش رافت اسلامی که در پست قبلیم توضیح داده بودم!) خلاصه این کارها نشون می‌ده که علاوه بر نیروهای مخLess و گوش به فرمان، حکومت گرامی داره یه سری مزدور و جاسوس هم به استخدام خودش در میاره که به این جو بی‌اعتمادی که به اندازه کافی حرکت‌های گروهی رو فلج کرده و جلوی یکپارچه شدن ملت رو گرفته، دامن بزنند. البته به نظر من این کار خیلی هم می‌تونه موثر باشه ...  شاید یکی از راهکارهای مناسبی که بشه بوسیله اون جلوی این حرکت حساب شده رو گرفت و به قول معروف این توطئه استکبار جهانی رو خنثی کرد، بالا بردن هزینه عضویت در این گونه ستاد‌ها و سایر سازمانهای موازی و هم جهت مثل بسیجه! آقا کوتاه نیاییم. آبروشون رو بریزیم کف خیابون! دودمانشون رو بر باد بدیم ... باهاشون دوست نشیم و به قول معروف از جمع خودمون طردشون کنیم. اینها هزینه‌های کمی نیستن! اگه هممون با هم همکاری کنیم و یکدست جلوشون بایستیم کم‌کم منزوی میشن و به قول معروف هزینه چنین کارهایی بالا میره! باید بهای اینگونه مزدوریها رو به حدی رسوند که بر مزایای این قبیل پاچه‌خواری‌ها و نوکر صفتیها بچربد. آقا دوست شما بسیجیه یا عضو ستاد حفاظت اجتماعیه! خوب طردش کن! یا ارشادش کن (کلامی یا بدنی بودنش به خوتون مربوطه) اگه ما جلوی این کار‌ها رو نگیریم این موجودات مثل کرم توی جامعه زیاد می‌شن و بر جو بی‌اعتمادی چنان دامن می‌زنن که برادر به برادر اعتماد نتونه بکنه ... اونوقت بامزه‌ترین جوک توی چنین جامعه‌ای حرف از جنبش زدن و اتحاد ملت بر علیه ظلمه. پس بیایید یه بار تو زندگیمون تعارف کردن رو بگذاریم کنار و یک مبارزه مدنی جدی رو حداقل در این مورد خاص به نمایش بگذاریم.

(قبلا از اینکه توصیه‌های بنده رو ... هم حساب نمی‌کنید ممنونم!)

پیوست:

یه لحظه یادم رفت که اسم قشنگم رو اون بالا نوشتم و عکس خوش تیپم هم گذاشتم کنارش ... خلاصه اگه اهانتی شد یا خطایی سر زد لطفا خودتون بر این جوان بی‌نوا ببخشایید. (آفرین بر شما! درست حدس زدید. این یک پاچه خواری است – اونم از نوع ملتمسانه)

 

این هم جوک روز ...

قضیه‌ی خانم ِ رایسه که توسط یکی از خواهران در مجلس افشا شده! (دلم برای جناب ابراهیم نبوی کبابه که رقبایی چنین قَدَر داره که هر لحظه اراده کنن می‌تونن نونش رو آجر کنن)

 

اینم لینک حرفهای مشاور احمدی نژاد که بعد از قضیه بالا در رتبه دوم جای گرفته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 3:48  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

احمدی نژاد از تشکیل دولت محبت و مهر سخن گفت. رافت و بخشش اسلامی رو قبلا دیده بودیم ولی این جوریش را دیگر نه! حتما سوء تفاهمی بین ایشان و استادشان جناب مصباح حاصل شده و شاگرد منظور استاد رو عوضی گرفته! مشاور احمدی نژاد با سخنانش در شبکه مهاجر ملت را انگشت به دهان گذاشته همه چیز داشتیم جز شاخ که اونم درآوردیم.  با توجه به شرایط موجود لاف زدن زیاد کار عاقلانه‌ای به نظر نمی‌رسد. من واقعا متوجه نمیشم که دلیل این همه تغییر موضع در گروه رئیس جمهور برای چیست! واقعا جو جامعه اینقدر بحرانی و حساس است (و ما بی‌خبریم) که مشاور رئیس جمهور اصول گرا را وا داشته چنان سخن بگوید که انگشت تعجب را بر دهان اصلاح طلبانی بر جای گذارد که تا چندی پیش متحمل بیشترین فشار‌ها و کارشکنی‌ها شدند، آنهم برای برآورد کردن تنها بخشی از مطالب مطرح شده توسط ایشان. به هر حال ما که بخیل نیستیم. جلوی در خانه‌مان به انتظار مهر و محبت و عدالت وعده داده شده خواهیم نشست. البته بنده امیدوارم این حادثه قبل از رویش چمنهای سبز بر سر در منزل‌مان و رویش بیش از حد گوشهایمان اتفاق بیفتد. امیدوارم بزرگترها دل این برادر کوچکترشان محمود رو نشکنند و بگذارند به حرف‌هاش و وعده وعید‌هاش عمل کنه! (بابا بچم آرزو داره! دلش رو نشکنین بگذارین اصلاحات کنه! مگه این بابا چی از خاتمی کم داره!)

ضمنا یکی از بزرگترین ثروتهای باد آورده و بخش عظیمی از ثروتهای مملکت در حال حاضر به صورت ناعادلانه‌ای در اختیار سپاه قرار گرفته و گوشه‌ای در این کشور یافت نمی‌شود که این سازمان محترم دستی بر آن نیانداخته باشد و غنیمتی به یادگار نبرده باشد. امیدوارم منجی عدل و عدالت این دزدان بزرگ سر گردنه را فراموش نکنند و با گرفتن یقه چند آفتابه دزد (مانند قضایای چند سال پیش و مبارزه با ثروتهای باد آورده) ملت ایران رو به سخره نگیرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 1:4  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

انتخابات برگزار شد. باز هم هزاران حرف و حدیث. باز هم دخالت و تقلب و جالب اینست که این مرتبه کاملا عیان و بدون شرم ... تا جایی که کار به قلدری و چاقو کشی و لات بازی می‌رسد یا حبس نماینده وزارت کشور هنگام انجام وظیفه. من نمی‌گویم که حال این تقلب‌ها می‌توانست نتیجه انتخابات را تغییر دهد (هر چند مطمئنم که اگر تقلب‌ها و تخلفات گسترده دور اول نبود امروز شخص دیگری خود را منتخب مردم در این  به ظاهر انتخاب می‌دانست البته باز هم به نظر من در حالت کلی خیلی تفاوتی نمی‌کرد چون مشکل اصلی در جای دیگر است) و مطمئنم اگر برادران هم به این نکته واقف بودند که با این اختلاف فاحش رای می‌آورند، اینقدر دیگر گندش را در نمی‌آوردند که صدای وزارت کشور هم بلند شود و اعلام کند که تقلب‌ها در حد جزئی نبوده است. آنچه را هم که آقای خاتمی اصلا به آن اهمیت نداد این بود که درست است که نتیجه انتخابات مهم است ولی درست برگزار کردن انتخابات از آن کم اهمیت تر نیست. شاید این انتخابات و روش‌های جدید پیش گرفته شده در آن گام جدیدی برای برگزاری انتخابات این چنینی باشد و هنگامی که خاتمی نتوانست جلوی چنین حرکات سازماندهی شده‌ای را بگیرد دیگر مثل روز روشن است که دولت احمدی نژاد قرار است چه مقلمه‌ای را به عنوان انتخابات به خورد ملت دهد. شاید (یعنی امیدوارم) این انتخابات آخرین ننگ دولت در عهد شکنی نسبت به وعده‌های شیرین داده شده باشد. آری! آن حرفهای کر کننده گوشی که می‌گفت: "از تک تک آرای شهروندان دفاع خواهم کرد" هنوز در گوشمان زنگ می‌زند و امروز می شنویم که این انتخابات جزو سالمترین انتخاباتی بوده که تا کنون برگزار شده است. خوب ما هم در این سخن شک نمی‌کنیم ولی حق داریم آه و فغانی سر دهیم از انتخابات پیشین که در آنها وضع از این هم بدتر بوده. حتی آقای خاتمی یا وزیر کشور آنقدر جسارت نداشتند که به طور رسمی، حداقل اعلام کنند که انتخابات با تخلف گسترده همراه بوده! البته بعد از برگزار کردن انتخابات مجلس هفتم و دفن حق انتخاب مردم، این قضیه خیلی دور از انتظار نبود!

(بازم میگین چرا به دکتر معین رای ندادی!!!)

در هر صورت چیزی که به نظر من مهمه اینه که الان محمود احمدی نژاد چه فوکولی و چه شیپیش! رئیس جمهور این مملکته. چیزی که باعث تعجب من میشه اینه که همه فکر می‌کنن آزادی‌های فردی و اجتماعی که در زمان خاتمی به اونها هدیه داده شده بود از اونها گرفته خواهد شد و من هم دقیقا مطمئنم که با این طرز تفکر باید هم گرفته بشه چون لیاقتش رو ندارن. اگه کسی فکر کنه آزادی هدیه‌ای ست که رئیس جمهور یه مملکت به مردم بینوای کشورش اهدا میکنه خوب باید هم اگه مثلا رئیس جمهور نخواهد چنین چیزی رو هدیه کنه، قید آزادیش رو بزنه ولی اگه آزادی‌های فردی و اجتماعی رو جزو حقوق اساسیش بدونه دیگه هیچ کس نمی تونه اون رو ازش بگیره یا بخواهد بهش بده! چیزی که باید بدونیم اینه که شرایطی که الان در جامعه داریم (و تا حقوقمون به عنوان یک انسان، خیلی هم فاصله داره) رو مدیون آقای خاتمی نیستیم! آقای خاتمی اگر به ما آزادی داده لطف و محبتش نبوده بلکه وظیفه‌اش بوده و حق ما که آزادی داشته باشیم. (اونهم تو این مقیاس کوچک و آدم خر کن) هیچ احد الناسی هم حق نداره اون رو از ما بگیره مثل حقوق آخر ماهی که کارفرما از روی لطف و محبت به کارمندش نمیده! حال اگر بخواهند حقمون رو به ما ندهند و ما نتونیم اون رو مطالبه کنیم این دیگه مشکل خودمونه. مگرنه خیلی از کارفرماها اگر بتونن حقوق کارگراشون رو بالا می‌کشن!

به نظر من باید به جای آماده کردن خودمون برای پذیرفتن شرایط جدید، دیدمون رو عوض کنیم (به جای عوض کردن خودمون!) و روی حقوق اساسی‌مون پافشاری کنیم.

دیگر به عقب باز نگردیم. خواهیم توانست اگر بخواهیم. همه با هم و دست در دست هم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 23:41  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

دلم گرفته ست از امروز، از امروزها

دلم گرفته ست از خودم ،  از تو، از مایی که هیچ وقت "ما" نبودیم و نشدیم

همیشه گفتیم و بارها، که برای قدمی به جلو رفتن باید چندین قدم به عقب بازگشت

و امروز و اکنون در اینجا هستیم. جایی که سالها پیش بودیم و بسی عقب‌تر

گفتیم باید قانع بود و راضی

راممان کردند چه ساده و چه بی دردسر

چه ساده فراموش کردیم، آنچه را که زمانی می‌خواستیم

و امروز محال می‌پنداریمش

                        ...

پرپر کردیم آرزوهایمان را و به زباله دانی تاریخ انداختیمشان

و چه ارزان فروختیم شرافتمان را و آزادیمان را

به بهانه آزادی ...

افسوس و صد افسوس

که امروز برای افسوس خوردن دیرست

امروز و امروزها برای افسوس خوردن نیست ...

برای خون خوردن است و گریستن

گریستن برای کسانی که از خونشان قدحی از می ساختیم

برای خونخواران تاریخ

                        ...

وای بر من و شما که می‌دانیم در خوابیم

می‌دانیم که آنچه که می‌بینیم سرابی بیش نیست

و ای کاش کور می‌شد چشمانمان که می‌بینند و صد افسوس و هزاران افسوس که می‌بینند

و گوشهایمان که می‌شوند و زجرمان می‌دهند

                                    ...

بگذارید خواب راحتی بکنم ای چشمهای نافرمان

و نشنوید ای گوشهای بی صاحب

                        فریاد مختاریها و پوینده‌ها را!

من خود به مسلخ تاریخ خواهم رفت ...

            هرگز کسی مرا وادار نکرده به کاری که نخواستمش

                                    ...

آری بگذارید لحظه‌ای به خواب روم، به خوابی آرام

خسته شدم از این همه خود را به خواب زدن و نخوابیدن

بگذارید به خواب روم

خواب ابدی که بیداریش مرگ باشد ...

بگذارید به خواب روم

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 12:50  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

از مسائلی که مطرح می‌شه و حرفها و نظراتی که در کوچه و بازار به گوش می‌رسه به نظر می‌رسه که ما اونقدر از جریان بالا آمدن موجودی مثل احمدی نژاد شوکه شدیم که همه چیز رو درباره تاریخ 26 ساله نظام از خاطر بردیم. فراموش کردیم چه کسانی نگذاشتند قدرت شورای نگهبان محدود شود و چه کسانی ما را به روزی انداختند که اصلاحات را ناممکن بدانیم و خودمان را تا ابد گرفتار این سرنوشت از بالا نوشته شده بپنداریم تا زمانی که مفری ظاهر شود و موفق شویم از این مهلکه جان سالم به در بریم و با این سرزمین ویران وداع گوییم!

به نظر من ما داریم جریان رو عوضی متوجه می‌‌شیم. به نظر من الان مساله انتخابات مساله انتخاب بد و بدتر نیست. مساله مشروعیت هم نیست. به نظر من بزرگترین خطری که همه ما رو تهدید میکنه بر خلاف تصور همگان احمدی نژاد نیست. خطر بزرگتر خطر هاشمی است که نمیدونم هیچ کس به این خطر توجهی نداره. شایدم هممون سرمون رو مثل کبک فرو کردیم توی برف و مثل بیشتر جوانها متاسفانه نگران مثلا محدودیت در لباس پوشیدن هستیم! متاسفانه فراموش کردیم که کسی مثل احمدی نژاد یا حتی سپاه و بسیج در حال حاضر قدرت انجام این تغییرات رو ندارن مگرنه اگر داشتند که منتظر عوض شدن ریاست جمهوری نمیماندند. چیزی که برای همه روشنه اینه که در تاریخ نمی‌شه به عقب برگشت مگر اینکه طرف خیلی قدرتمند باشه و بتونه مدت کوتاهی آب رو پشت سد خودش مخفی کنه ولی نهایتا آب جمع میشه و سیل‌وار همه چیز رو با خودش می‌بره.

به نظر من خطر بزرگتر روی کار آمدن کسیه که بیشترین ضربه رو از لحاظ سیاسی و اقتصادی تا کنون به کشور زده و ما باید تا سالها فشار ناشی از وامهای بین المللی گرفته شده و هپلی هپو شده زمان ریاست جمهوری همین هاشمی رو تحمل کنیم. الان بعد از سی سال چیزی به نام اقتصاد زیر بنایی یا صنعت به طور رسمی در کشور وجود نداره و اگه چیزی هم بخواهد پا بگیرد مسلما همین هاشمیها جلویش را خواهند گرفت چون به قول معروف نون توی واردات و صنعت مونتاژه. البته نه نون من و شما! هاشمی شاید تنها کسی باشه توی این مملکت که کمتر کسی جرات میکنه جلوش بایسته. به نظر من بزرگترین عنصر و خطرناک ترین عنصر نظام همین آقای هاشمی بهرمانیست نه سوسک تازه به دوران رسیدهای مثل احمدینژاد که تازه ممکنه برای کسب مشروعیت هم یه کارهایی مجبور باشه انجام بده نه مثل بعضی‌ها که مشروعیت آسمانی دارند. نگذاریم این روباه مکار بتواند نهایتا مدل چینی رو توی کشور پیاده کند و به جایی برسیم که نه راه پیش داشته باشیم و نه راه پس! به نظر من الان اگه قراره از کسی بترسیم اون شخص مسلما احمدینژاد نیست! درسته قیافش شبیه لولوه ولی در عمل فقط توی خواب میتونه آدم رو بخوره. از ترس لولو توی بغل گرگ زنده واقعی نپریم!

ببینید به کجا رسیدیم و این روباه مکار تا چه حد تونسته خودش رو زیر اون عبای زرینش بپوشونه که بعد از اینهمه گند و کثافتی که در این سالها به بار آورده ملت دور و برش رو گرفتن (نه فقط افرادی که از خیر سرش یه شبه ره صد ساله رفتن بلکه کسانی که سالها برای آزادی مبارزه کردن!) و دارن طوافش می‌کنن و برایش دل می‌سوزونن! پس این خانواده‌های مختاری و پوینده کجایند! فکر می‌کنید شیپیشی مثل احمدی نژاد جرات داره اتوبوس نویسنده‌ها رو ته دره بندازه و بعدش راست راست راه بره و دم از آزادی و اصلاح طلبی بزنه!

 من که در این چراهگاه تاریخ نخواهم چرید! بازی مرگ رو در روز جمعه به دست شما خواهم سپرد!

 

ضمنا دیروز با وجودی که امروز ساعت نه صبح امتحان پایان ترم داشتم بلند شدم مثل ... از گوهردشت رفتم اونور تهران بعد از دوساعت توی راه بودن و کلی پرسون پرسون کردن ساعت پنج و نیم رسیدم جلوی دفتر سازمان ملل در بلوار شهرزاد (آخه جا برای قرار گذاشتن قحطه! نمیشد جلوی همین زندان رجایی شهر خودمون تحصن کنید!) بعد با کمال ناباوری مشاهده نمودم که هیچ خبری نیست و اوضاع گل و بلبل و فقط هفت هشت ده نفر پلیس و لباس شخصی اون طرفها به چشم میخورن. از یکی از عابرین پرسیدم: مگه قرار نبود اینجا تحصن کنن؟ گفت کسی نیومده. جای شما خالی گوشهام رسید به حدود بیست سانت و اندی! کمی پایین چند تا خانم مسن دیدم که جمع شدن و یه افسر داره آروم آروم میره طرفشون و اونها هم دارن یواش یواش توی خیابون پایین میرن. بعد یه پراید محترم اومد و یکی دو نفر مردی هم که در بین جمع بودن سوارش شدن و رفتن - ازشون پرسیدم قضیه چیه گفتن به ما خبر رسیده که جریان منتفی شده. جای شما خالی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم! اگه الانم یه کمی درهم و برهم مینویسم به خاطر اینه که دیشب دو سه ساعت بیشتر فرصت نکردن بخوابم! نمیدونم چرا ولی خیلی دلم برای دکتر زرافشان سوخت! راستی کسی خبری از اکبر گنجی نداره! یا دادگاه مجتبی!؟

در این راستا:

اطلاعیه لغو تحصن بای دکتر زرافشان! - البته فکر کنم امروز منتشر شده

درخواست خانواده زرافشان، گروهي از اعضای کانون نويسندگان، فعالان سياسی و دانشجويی و بازماندگان قتل های سياسی از زرافشان: پايان اعتصاب غذا

گفتگوي بهنام باوندپور با فريبرز رئيس دانا درباره وضعيت ناصر زرافشان، صداي آلمان




 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 13:58  توسط آرش نصیری اقبالی  |