تبليغاتX
حرفی برای نگفتن

حرفی برای نگفتن

یادداشتهای روزمره آرش نصیری اقبالی دریاره سیاست و فرهنگ

بعضی وقتها فکر می‌کنم که سخت‌ترین کار توی دنیا نوشتن درباره خودمه. شاید نظر دادن درباره مسایل اطراف اونقدر سخت نباشه ولی وقتی درباره خودم می‌نویسم بعضی وقتها فکر می‌کنم که چیزهایی که می‌نویسم واقعا درباره خودمه یا درباره کسی که دوست دارم باشم! شاید هم یکی از علتهای این قضیه این باشه که معمولا بیشتر سعی می‌کنم اطرافم رو بشناسم تا خودم. به هر حال امروز سومین سالگرد ازدواجم بود. یک تصمیم مهم تو این روز گرفتم. تصمیم گرفتم سعی کنم از این به بعد بیشتر با خودم صادق باشم. با احساساتم. یا حداقل کمتر به خودم دروغ بگم. شاید این اولین قدم برای نزدیکتر شدن به خودم باشه. هنوز راه زیادی برای بهتر شدن یا نزدیک شدن به خودم یعنی خودی که دوست دارم باشم در پیش دارم ولی مهم نیست ... مهم حرکت کردنه و جهت حرکت و اینکه هر روز میشه بهتر از دیروز بود! یعنی امیدوارم اینطور باشه.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 19:26  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

جالبه امروز اولین روز ریاست جمهوری محمود جانه. یکی از بچه‌ها توی دانشگاه همش در حال حرص خوردن بخاطر این بود که محمود دست آقا رو چرا بوسیده! و این حرکت در شان یک رییس‌جمهور نیست. تو دلم خندم گرفت. داداشم هم نحوه ابراز ارادت محمود به همرزمانش و نحوه ذوق کردن و بای بای کردنش رو برام تعریف می‌کرد. خلاصه همه سعی می‌کنن یه جوری این قضیه رو فرافکنی کنن و خودشون رو بزنن به اون راه. همین که این روزها همه در حال نغ زدن هستن. برای من خیلی جالبه مثل غذا دادن به یه بچه لوس که همش بهونه درمیاره. (خصوصا اگه از اون غذا خوشش هم نیاد!) در هر صورت امروز اولین روز حاکمیت یکدسته. البته به نظر من خیلی وقته که یکدست شده... فقط من و شما خبر نداشتیم. بالاخره بعد از هشت سال این تئوری پردازان جناح محافظه‌کار می‌تونن یه مرخصی چند هفته‌ای به خودشون بدن. حداقل تا قبل از فرو رفتن تا خرخره تو یه بحران بین‌المللی جدید ... و مژده به همه که قرار شده اورانیوم غنی شده به کشور‌های دیگه صادر کنیم چون در حال حاضر صادرات غیر نفتی رو باید تقویت کرد تا در آینده بعد از تموم شدن نفت دچار بحران نشیم. صادرات دختر‌ها و زنان ایرانی به کشورهای عربی هم در همین راستا بود که دیدیم دردسرش زیاده خوب پس رفتیم سراغ یه کار کم دردسرتر که هم صادرات داشته باشیم هم تو دهن این و اون مشت محکم بزنیم. این دندون پزشک آمریکا هم دیگه آه از نهادش در اومد از بس برای این بینوا دندون مصنوعی کاشت ...

در نهایت دوران جالبی در حال شکل گرفتنه. این کابینه پیشنهادی محمود هم که دیگه آه از نهاد درخت هم درآورده ولی در هر صورت آینده رو نمی‌شه گفت خیلی غیر قابل پیش‌بینیه... حداقل آینده نزدیک. به نظر من پذیرفتن و برگشتن به خود و کمی هم پرداختن به کارهای گروهی و به قول معروف سازماندهی اجتماعی تو این روزهای سرمستی محمود و شرکا خالی از لطف نباشه چون شاید فردا دیگه از این فرصتها پیش نیاد. یه همچین کاری رو بروبچ و داردسته محمود جان هم در حال اجرا کردن هستن یعنی خیلی وقته روش سرمایه گذاری می‌کنن تا بتونن درصد مزدوراشون رو در بین مردم زیاد کنن و از مردم در مقابل خودشون استفاده کنن. خوب از شوخی که بگذریم امکاناتشون هم کم نیست! پول، قدرت اسلحه و خلاصه هر چیزی که بتونه امثال من رو جمع کنه در اختیار دارن و البته سازماندهی و برنامه‌ریزی شون هم که بی‌نظیره. خلاصه تا منو جذب نکردن یه تیم مردمی، چیزی تشکیل بدین که من بیام توش ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 12:47  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

باز هم سکوت، سکوت مرگبار کم‌کم متولد می‌شود، رشد می‌کند و همگان را در بر می‌گیرد. حتی بچه‌ها را  و حتی پرنده‌ها. هر از چند گاهی ناله‌ای، فغانی از دور‌دستها به گوش میرسد که به سادگی و به سرعت در وسعت این سکوت بی‌انتها رنگ می‌بازد و نابود می‌شود. روزی که قلبها در خود را به روی مهربانی می‌بندد و عشق، تنها و غریب در پشت این درهای همیشه بسته و در سایه این سکوت فراگیر، ذره ذره رنگ می‌بازد و می‌میرد و نا امیدی و بی‌اعتمادی مثل قارچها‌ی سمی خوش آب و رنگ در همه جا رشد می‌کنند و با فریب بی‌پایان خود سم کشنده‌‌شان را در وجود همگان به یادگار می‌گذارند. خاطره‌ها مثل عکسهایی در زیر باران، لکه لکه شده و به چنگال فراموشی سپرده می‌شوند.

آری شاید رستاخیز همین امروز باشد و آتش مهیب جهنم هم چیزی نباشد جز همین تردید کشنده میان ماندن و رفتن و انتخاب میان به خود رسیدن و از خود گذشتن.

قدم برمی‌دارم در این بیابان بی‌آب و علف و در این سکوت بی‌انتها، به امید روزی که مرگ مرا در کام گیرد و از این زجر ابدی رهایی بخشد ولی افسوس که می‌دانم مرگ چیزی نیست جز همین پایان بی‌انتها و تنها چیزی که شاید بتواند روزنه امیدی هر چند کوچک، در این تاریکی بی‌رنگ باشد زندگی کردن است که مدتها آن را از یاد برده‌ام! آری فراموش کردم که زندگی کردن می‌تواند خوردن یک صبحانه باشد یا جمع کردن یک رخت خواب یا حتی تعریف کردن یک جوک بی‌مزه. شاید هدف این خلقت پر عظمت چیزی نباشد جز همین روزهای شبیه به هم یا این چهره‌ها که هر روز در آینه نگاهت می‌کنند و هیچ‌ کدام شباهتی به تو ندارند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 11:43  توسط آرش نصیری اقبالی  |