تبليغاتX
حرفی برای نگفتن

حرفی برای نگفتن

یادداشتهای روزمره آرش نصیری اقبالی دریاره سیاست و فرهنگ

پیغامبران، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند؟

این انفجارهای پیاپی،

و ابرهای مسموم،

آیا طنین آیه‌های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گلها را بنویس

                                                               "فروغ فرخ زاد"

 

باز هم عده‌ای کتک خوردند، باز هم عده‌ای دستگیر شدند و باز هم سکوتی در پس طوفان. دوستان دیگری به جمع عابد توانچه و یاشار قاجار اضافه شدند! باز هم مادرانی در غم دور بودن از فرزندانشان گریستند و فرزندانی در غم زندانی شدن مادرانشان! جرم در اینجا تقابل با نظام نبود! خشونتی هم در کار نبود. حرکتی بود کاملا مدنی و مسالمت آمیز در اعتراض به حقوقی که سال‌هاست که پایمال می‌شود... این بار مردان در کنار زنان و دوشادوش آنها حقوق کسانی را مطالبه می‌کردند که دوستشان داشتند و بر‌نمیتافتند تحقیر قانونی مادرانشان، همسرانشان و خواهرانشان را.  باز هم سیاهی بر سفیدی غلبه کرد و باز هم ظالم بر مظلوم. باز هم ناله‌ای در گلو خفه شد و غنچه‌ای پرپر ...

دلم گرفته از این دیوار‌های شیشه‌ای، از این قفس تن به تنگ آمده‌ام و از این دستان کاغذی! خسته‌ام از پنهان شدن در پشت عبارت‌های تکراری! در پشت کلماتی که که چیزی نیستند جز ذرات نمک بر زخم‌های کهنه‌ام! خسته از اینهمه تنهایی و اینهمه سکوت. از این "ما می‌توانیم"‌ها و از این "ما بدست خواهیم آورد!". تلاش‌هایی که ذهن من حضم نمی‌کند برای چیست! اصلا چرا ما باید برای آزادی یا برای حق نفس کشیدن در هوای بدون تبعیض و تعصب، کتک بخوریم. آیا انصاف است که برای بدست آوردن بدیهی‌ترین حقوق انسانی زیر لگد‌های استبداد له شد! این‌ها چه کسانی هستند، از چه سرزمینی آمده‌اند که به خود جرات می‌دهند این چنین جوان‌های این سرزمین را تحقیر و لگدمال کنند و مادرانش را به اسارت ببرند! من نمی‌فهممشان. اینها در چه بستری و در آغوش کدام مادران پرورش یافته‌اند که از دوستی و محبت چیزی نمی‌دانند! تا کی باید عده‌ای در دنیا بر عده‌ای حکومت کنند و اراده عده‌ی اندکی روزگاری بسیاری را به تباهی بکشاند! اصلاًتا کی باید انواع مختلفی از حکومت تعریف شود! چه کسی حق دارد بر دیگری حکومت کند.... مگر همه خودشان اذعان ندارند که انسان آزاد آفریده شده. مگر ما چه می‌خواهیم جز  هر چیزی که به ذهن هر آدم منصفی خطور پیدا می‌کند، حقوق بشر جزو ابتدایی ترین حقوق انسانهاست که هر انسانی باید تنها و تنها به خاطر انسان بودنش از آن بهره‌مند گردد! ما را چه شده است که کبوتر‌های عاشق را دستبند می‌زنیم و از آنها تعهد می‌گیریم که دیگر همدیگر را نبینند! (یادگاری که من و سولماز از کلانتری 11 تبریز با خود همراه داریم.)

شاید بهتر باشد به جای رجوع به آیات قرآن و مراجع اعظام و تشکیل نظام‌های پیچیده فکری-فلسفی از حیوانات بیاموزیم ساده زیستن را! زندگی آنقدرهم پیچیده نیست و در کنارهم زندگی کردن آنقدر هم سخت نیست! اگر میمونها می‌توانند پس چرا ما نتوانیم...

چرا اجازه نمی‌دهیم هر کس مطابق میل خود طهارت کند یا لباس بپوشد! من نمی‌فهمم نداشتن اعتقاد من به اسلام چرا باید دل فلان کس که شاید هرگز در طول عمرم نبینمش را بیازارد. چرا عده‌ای به خود حق می‌دهند که خود را برتر از بقیه بدانند! من چه از "آقا" کم دارم که او باید بر من، نحوه زندگی کردن را تکلیف کند! من ولایت را نمی‌فهمم. من نمی‌دانم چرا انسانها برای هیچ و پوچ زندگی را بر همدیگر تلخ می‌کنند!

گاهی فکر می‌کنم که شاید همه ما قربانی باشیم. مسخره خلقت و احمق مخلوقات که برای هیچ! برای سرابی، زندگی را برای همنوعانمان تلخ کردیم! چرا گرگها که به وحشیگری معروفند جز در مواقع گرسنگی به همدیگر حمله نمی‌کنند! چند درصد از مردم روی زمین از دست همدیگر در امانند!؟ چرا چیزی مثل باتوم یا اسلحه باید اختراع می‌شد! چاغو را بهانه آوردیم چندین کاربرد دارد. در مورد باتوم چه می‌گوییم! چرا کسی را که کاری به دیگران ندارد و هیچ صدمه‌ای به بقیه وارد نمی‌کند باید به خاطر طرز فکرش از ساده‌ترین حقوق زندگی محروم کرد!

چرا این دست‌ها اینقدر ناتوانند و چرا اینقدر کوچیم ما با آرزو‌های بزرگ! چرا باید آزادی رویای شبهایمان باشد و در روز به سوگش بنشینیم! اگر واقعا خدایی وجود داشته باشد و دین‌هایی  آورده باشد که بوسیله آنها چنین ذجری به بندگانش در طول تاریخ بدهد، نفرین بر خدا و پیغامبرانش که بزرگترین ظلم را در حق بشریت اعمال کردند! چرا ما را رها نکردند تا به درد فناپذیری خود بسوزیم و خود زندگیمان را جهت بخشیم!

گاهی از انسان بودنم خجالت می‌کشم. به نظر من انسان پست‌ترین ِ مخلوقات است که حاضر است به خاطر هیچ، به دلایل تخیلی، به خاطر ثروت و قدرتی که تا چشم به هم زند مرگ از چنگش در آورده حاضر است با همنوعان خود چنین کند! شاید اگر این ماهی تنگ من صحنه‌های پریروز رو می‌دید که چطور عده‌ای، به خودشون اجازه میدن عده‌ی دیگری رو کتک بزنن، به خاطر چیزی که اگه خودشون هم به وجدانشون رجوع کنن همگی قبولش دارن! به ماهی بودنش یا شاید بهتره بگم به انسان نبودنش افتخار می‌کرد! و دیگه منو تحویل نمی‌گرفت.

خسته شدم از گفتن "به امید روزی که بهتر از امروز باشد"

خسته شدم از این دستهای کاغدی، از این فلانی را آزاد کنید یا فلان کار حق ماست... اینها را به که می‌گوییم؟ یعنی کسی هست که نداند مفهوم اینها چیست یا فقط می‌خواهیم خودمون رو با این فریاد‌ها آروم کنیم. تا کی سرمون رو زیر برف وبلاگ‌ها قایم می‌کنیم!

نفرین بر این دستها که جز تاپی کردن کاری از دستشان ساخته نیست ...

"             همیشه خواب‌ها

               از ارتفاع ساده‌‌لوحی خود پرت میشوند و می‌میرند     

فروغ فرخزاد "

پس کی نوبت من می‌شود که از این کابوس بیدار شوم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 13:41  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

امروز هم برگ سیاهی بر پرونده سیاه جمهوری اسلامی اضافه شد! نیروی انتظامی با پراکندن تجمع عده نسبتاً اندکی که حدود ساعت یک به پنج در پارک جنب میدان 7 تیر جمع شده بودن، اقدامات اولیه‌اش رو برای بر هم زدن تجمع کاملاً مسالمت آمیزی که قرار بود در اعتراض به ناعدالتی‌هایی که به صورت قانونی نسبت به زنان اعمال می‌شود (حالا جنبه غیر قانونی و عرفی آن بماند!) برگزار شود، رو آغاز کرد. در ابتدا هم جمعیت و هم تعداد افراد پلیس کم بود ولی با گذشت زمان بر تعداد هر دو افزوده می‌شد! حدود ساعت 5:30 تعداد زیادی از زنان (بیشتر به نظر من زن نما) مجهز به باتوم و چادر به نیروی انتظامی اضافه شدند! کم‌کم بر خورد‌های پلیس از حالت ارشادی خارج شد و حالت تهاجمی پیدا کرد ولی چون این رویداد در جای نسبتا شلوغی مثل میداد هفت تیر رخ داده بود و جمعیت جمع شده هم نسبتا زیاد بود، پلیس به صورت موردی شروع به حمله به جمعیت و کتک زدن آنان و در مواردی دستگیر کردن تعدادی از حاضرین می‌کرد ولی بعد از این عمل فوراً سعی در آرام کردن و جلوگیری از تهییج مردم می‌کرد! این برخوردها نشان از برخورد کاملاً توجیح شده و هوشمندانه آنها بود که تا حد امکان از درست کردن درگیری پرهیز می‌کردند...
در حدود ساعت 6، جمعیت حاضرین به حدود چند هزار نفر می‌رسید و اوضاع تا حدی از دست پلیس خارج شد ولی با حضور نیروهای اطلاعاتی و همچنین تعدادی از لباس شخصی‌ها اوضاع کمی تغییر کرد! پس از مدتی بر تعداد مینی‌بوس و ون‌های نیروی انتظامی افزوده شد و پلیس شروع کرد به دستگیری فلٌه‌ای مردم! حتی چند پیرزن هم در این حین با برخورد وحشیانه نیروی انتظامی به داخل این خودروها پرتاب شدند!
از نکات واقعا تاسفبار و درناک امروز (یعنی دیروز) بر خورد وحشیانه زنان باتوم بدست به کسانی بود که برای احقاق بخشی از حقوق این فلان فلان شده‌ها تجمع کرده بودند! البته بماند که وقتی به ما تذکر می‌دادند ما مسخرشان می‌کردیم و جرات نداشند چیزی بگویند ولی با دختر‌ها، خصوصا جوانتر‌ها برخورد بسیار وحشیانه‌ای داشتند که واقعاً خارج از شان یک "زن" بود! مخصوصاً یکی از آنها که خیکی بود و مثل گاو به ملت حمله می‌کرد (و البته دستش هم خونی شده بود)! پس از پر کردن دو تا مینی‌بوس و 7 ، 8 تا ون (یا شاید بیشتر، اینها رو من به چشم خودم دیدم!) جمعیت کم‌کم متفرق شدند و به پارک رفتند یا در خیابانهای اطراف شروع به گشت و گذار کردند!
از دیگر صحنه‌های جالب، فلیمبرداری چند تا از بروبچ اطلاعات از بالای سکوی پارک و چند نقطه دیگر از مردم بود که به نظر من بیشتر جنبه ترساندن رو داشت تا تحقیقات! (هیچ کس رو نمیشه به جرم رد شدن از خیابون براش پرونده درست کرد)  ولی این اقدام تاثیری در کاهش رفت و آمدهای مردم نگذاشت! و دیگری زدن گاز اشک آور در وسط جمعیت بود (که تا همین لحظه هم مشغول قلقلک دادن گلوی بنده است)! تا حدود ساعت 7 جمعیت تقریباً پراکنده شده بودن، ولی هنوز نیروی انتظامی حضور پر رنگش رو حفظ کرده بود خواهران فاطمه کاماندو در کنار بانک ملی در حال تازه کردن نفسشون بودن و بردارانشون هم هنوز در معابر ملت رو متفرق می‌کردن. حدود ساعت 7.30 در حوالی شمال پارک چند تا از پلیس‌ها شروع کردن به رژه رفتن! بعد فهمیدیم که خود سردار طلایی تشریف آوردن... بعدش خواهران دور هم به صف وایسادن و سردار از یکی از خواهران باتوم به دست تقدیر کرد و به ایشون خسته نباشید گفت! (بی‌ناموس فقط مونده بود که با ایشون دست هم بده! ) بعدش براران انصار دور حضرت حلقه زدن و شروع کردن به مصاحبه با سردار! (وقتی فکر می‌کنم اسم ماهی کوچولوی منم طلائیه دلم براش می‌سوزه!)
سردار هم با همون ژست همیشگی روشنفکرانش به حضار پاسخ می‌داد!

نکته:
شاید خیلی‌ها فکر کنن که این تجمع چون نتوست به شکل منسجم برگزار بشه و توسط پلیس بهم خورد، هیچ حاصلی در بر نداشته ولی به نظر من این طور نیست! عده زیادی از مردم که از کنار خیابون رد می‌شدن (پیاده یا داخل ماشین یا سوار موتور) از ما سوال می‌کردن که قضیه چیه و وقتی جواب می‌شنیدن که تجمعی برای حقوق زنانه تعجب می‌کردن و به نظر من که جرقه‌ای (حالا هر چقدرم کوچیک) در ذهنشون زده می‌شد!
شاید البته تجمع امروز هزینه سنگینی با توجه به تعداد ضرب و شتم‌ها و آمار دستگیر شدگان داشت ولی کاملاً مشهود بود که با مشاهده بر خورد با زنان، مردان حاضر در صحنه اندکی به خوشون اومدن و این قضیه برای حکومت هم کمی جنبه پر رنگ‌تری پیدا کرد. البته به نظر من شخص مساله حقوق زنان در ایران قبل از اینکه مشکل قانونی باشه به صورت مشکل فرهنگی در آومده و بیشتر زنان و دختران ما از قوانین نانوشته رنج می‌برن تا حق حضانت یا شهادت برابر... به هر حال به نظر من طرفداران آزادی زنان (من جمله خودم) بهتره علاوه بر جنبه قانونی قضیه، روی جنبه فرهنگیش هم کار و سرمایه گذاری کنیم. که این کار تا حدی توسط فعالین حقوق زنان انجام میشه ولی در مقیاس خیلی محدود!
مادران باید فرزندانشون رو برده و مطیع همسران آیندشون تربیت نکن و همگی باید یاد بگیرم که به حقوق همدیگه، سوای مساله جنسیت، احترام بگذاریم و اولین قدم اصلاح کردن خودمون و محیط اطرافمونه! البته قانون رو هم که بر آتش این بی‌احترامی‌ها و تبعیض‌ها دامن میزنه، باید اصلاح کرد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 3:38  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

عکسهایی از تجمع 22 خرداد در میدان 7 تیر برای حمایت از حقوق زنان

لینک عکسها در snips

پیوست:

  با توجه به کیفیت دوربیم موبایل عزیزم که تازه صدای عکس گرفتنش هم تا دو سه متر اطراف رو پوشش می داد نتونستم بهتر از این عکس بگیرم!

برای همین عکسها هم تازه نزدیک بود موبایلم رو از دست بدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 0:52  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

 

زمان از نیمه شب گذشته و من در پایان روزی دیگر، صدای فرهاد که در سرم زمزمه می‌کند و مرا در این شب بی‌انتها به پیش می‌راند. "تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم." به راهی که امروز طی کردم نگاه می‌کنم و نوار امروز رو در چند دقیقه از جلوی خودم عبور می‌دهم... کاش هیچ وقت شب نمی‌شد و کاش سولماز همیشه در کنارم بود و دورم می‌کرد از این لحظه‌ی درنگ! به دستهایی که ناتوانند. به روزهایی که چون اسبی رم کرده از دستم می‌گریزند.به طلائی نگاه می‌کنم. ماهی قشنگی که هر چندازگاهی با تکان‌های زیبایی که بر اندامش می‌ده توجهم را جلب میکنه و طوری به اطرافش ذول می‌زنه که انگار اولین باره که چشم به دنیا گشوده! به اطرافم نگاه می‌کنم و به گوسفند‌هایی که باز هم دیشب یکی از جمعشان کم شده! آری یکی رفته به یه مسافرت دور! نمی‌دونیم الان کجاست ولی همه اونقدر مست خوردن علفیم که غافلیم از اینکه ممکنه گوسفند بعدی خودمون باشیم. چه علف تلخی رو هر روز به خوردمون  میدن ولی ما راضی از نبود گرسنگی! دو نفر از بین ما اخیراً به جمع کسانی اضافه شدن که شبها سر بر سنگ می‌گذارن! دو دوست شاید یا دو همسنگر. شاید آن دو نفر من و توایم یا شاید ما نمی‌توانستیم جای آنها باشیم. درسته یه عده که به قول بروبچ جو گیر شدن و رفتن دنبال نخود سیاه. دو دانشجو که به قول من و شما رفتن به دنبال سیاست، که البته فاقد پدر و مادره و خوب طبیعی‌ست، هر که خربزه بخوره پای لرزش هم باید بشینه. آسته اومدیم و آسته رفتیم ولی نمیدونم چرا این گرگه دست از شاخ زدن بر نمی‌داره. (با این که گرگ خوب اصلاً شاخ نداره) گرگه دیگه حتی با شاخ زدنم راضی نمیشه. دو تا گل از بین باغ ما در حال پرپر شدن هستن و من و تو می تونیم براشون بیانیه بدیم. می‌تونیم یه روز به‌خاطرشون چند ساعت بشینیم جلوی سلف در زیر آفتاب تند تابستون و تحسن کنیم. می‌تونیم شیشه‌های دانشگاه رو بیاریم پایین یا می‌تونیم راجع‌به اونها ساعت‌ها توی وبلاگ مسخرمون مطلب بنویسیم و داد و فغان سر بدیم که "آی! باز هم آزادی بیان و اندیشه به مخاطره افتاده".

دو نفر و نه دو نفر که ده‌ها در زندان‌های این مرز و بوم روز‌هاشون رو در پشت میله‌ها سپری می‌کنن! شاید مطمئن‌ترین جا برای پرنده‌ها توی قفس باشه! خوب چرا من و شما باید برای ندونم کاری‌های یه عده جوون کله خر و یه عده پیرمرد که بعد از این همه سال هنوز راه نون درآوردن رو تو این مملکت یاد نگرفتن این همه حرس و جوش بخوریم! خوب چرا ما رو نگرفتن! خوب هر کسی که تنش بخاره باید خاروندش! رامین جهانبیگلو، یاشار قاجار یا عابد توانچه! آقای سلطانی مگه نمی‌تونست به‌جای گرفتن وکالت دانشجویان که پولی هم در بساط ندارن و پروندشون هم مسلماً خیلی سنگینه، یا بجای گرفتن وکالت شاکیان قتل‌های زنجیره‌ای! نمی‌تونست وکالت یک بابایی رو بر عهده بگیره که اون رو به نون‌ و نوای درست و حسابی برسونه! یا عابد توانچه و یاشار قاجار، نمی‌تونستن به جای تلف کردن وقتشون تو جایی مثل انجمن، به درس و مشقشون برسن! مثل من معدل الف بیارن... نمی‌دونم شاید چیزی تو این معادله هست که من و شما نمی‌فهمیم! در هر صورت این‌ها اخبار امروزن و تا چند روز دیگه از فکرمون خارج می‌شن! بالاخره روزنامه‌ها و وبلاگ نویس‌های بیکاری مثل من و شما باید سوژهایی برای نوشتن داشته باشیم!

خیلی ها ممکنه فکر کنن آدم وقتی بزرگ‌تر میشه چیز بیشتری برای از دست دادن پیدا می‌کنه ولی من فکر کنم بر عکسش درست باشه. آدم هرچی بالاتر می‌ره کوله‌بارش سبک‌تر میشه. تنها توجیحی که من می‌تونم برای رفتار کسی که موقعیت و آزادیش رو برای گفتن عقایدش به خطر می‌اندازه اینه که برای بعضی‌ها بستن دهان بر روی ظلم کار راحتی نیست! شاید خیلی وقتها سخت‌تر از تحمل زندان...

شاید تحمل سال‌های عمر در زندان برای خیلی‌ها شرف داشته باشه به خفتی که هر روز من و شما تحمل می‌کنیم و سواری می‌دیم به کسی که به دهنمون پوزه بند زده و با چوب به پشتمون ضربه می‌زنه! کسی که سرش رو در بسترمون میاره و راجع به نحوه عشق‌بازی مون هم نظر می‌ده یا در نحوه طهارت! شاید برای خیلی‌ها دادن رشوه خیلی سخت نباشه یا چاپلوسی برای گرفتن حقی که براش عرق ریختن! شاید عادت کردیم به بافتن زنجیر به دور دست‌هامون و شاید دویدن رو خیلی وقته فراموش کردیم! شاید اونقدر راه نرفتیم و نشستیم که فراموش کردیم به پاهامون پابند زدن! "وقت گل دادن عشق، روی دار قالی، بی‌سبب حتی پرتاب گلی سرخی را ترسیدیم." من و تو در زندان حرف‌های خفه شده در گلویمان، حبس ابدی رو بدوش می‌کشیم. من و تو محکومیم به زیستن در این دنیای فاسد که توش حاضریم حتی لاشه هم‌دیگه رو برای سیر شدن به دندون بکشیم. من و تو محکومیم به رفتن به بهشتی که دوستش نداریم! ما عمرمون رو روی بلیطی قمار می‌کنیم که تا حالا هیچ‌کس رو علناً برنده اعلام نکرده. ما از خدای عادل می‌ترسیم. از خدای رحمان و رحیم. خدایی که برای بیشتر مردم کره زمین آشی از مواد مذاب پخته که تا ابدیت در آن قلقل بخورند.

من و تو محکومیم به جهل و به نفهمی! حکمی که هیچ‌کس صادر نکرده به جز خودمون. از همون وقت که فکر می‌کردیم به جواب سوال‌هامون رسیدیم ولی ته دلمون هیچ‌وقت راضی نشدیم! آره لولوی اصلی خداست مگرنه تو این دنیا که تا چشم به هم بزنی رفتی توی چارچوب نهاییت.

پس حالا که می‌دونیم. پس حالا که متاسفانه می‌دونیم که چقدر پستیم بهتره اینقدر غر نزنیم و به کار خودمون برسیم. شاید تازه اگه کمی بیشتر هم منصف باشیم به این نتیجه برسیم که همین زندگیم از سرمون زیاده پس خدای را شکر، عز و وجل که به شکر اندرش مزید نعمت است و پرستشش از روی اخلاص، موجب جاه و مقام.

پیوست:

راستی قابل توجه مرد‌های ز.ز. مثل خودم! (حتی اگه خانومتونم نیومد شما باید برین!) و خانوم‌هایی که فغان سر می‌دین از بی‌عدالتی و آپارتاید جنسی! روز عمل جا نزنین! 22خرداد – میدان هفت تیر – ساعت 5 الی 6 یادتون نره. هفت تیر هم اگه دارین ترجیحاً بیارین که هنگام مهرورزی بتونین ازش استفاده کنین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 2:5  توسط آرش نصیری اقبالی  | 

خیلی وقته که ننوشتم. می‌دونم هر چی بگم بهانه‌ست ولی شاید مهمترین بهانه براحتی نداشتن وقت آزاد، یعنی وقتیه که آدم تنها و در یک محیط آروم باشه و تازه در کنارش ذهنشم اونقدر تمرکز داشته باشه تا بتونه روی موضوع خاصی فکر کنه. شایدم علت دیگرش این بود که براحتی حرفی برای گفتن نداشتم ولی در مورد این دومی یه کمی شک دارم چون خیلی وقته که ذهنم تلنبار شده از حرف‌های بیشماری که در حال حاضر کسی رو ندارم که اونها رو روی سرش آوار کنم.

بعضی وقتها فکر می‌کنم که چرا ما آدم‌ها اینقدر تنهاییم یعنی اطرافمون در ظاهر پر از آدمهای رنگارنگه ولی کسانی که بتونن تا حدی خلاء ناشی از تنهایمون رو برای لحظاتی پر کنن اینقدر دور از دسترسن و حتی خیلی وقتها که بهشون بر می‌خورین هر دو خسته‌تر از اونی هستین که بتونین با هم درد دل کنین!

 چند تا اتفاق بر پرسرو صدا در این چند روز باعث شده که من باز هم دست به نوشتن ببرم! اولی حوادث اخیر دانشگاه‌هاست که این روزها خیلی ذهنمو مشغول کرده... جریان دانشگاه ما (پلی‌تکنیک) با انتخابات شورای مرکزی انجمن شروع شد که در این انتخابات تعدادی از برادران بسیجی کاندیدا شده بودن که بعلت نداشتن سنوات رد صلاحیت شده بودن و با استناد به این موضوع، هیات نظارت بر تشکل‌های دانشگاه انتخابات انجمن رو غیر قانونی دونسته بود و نماینده دفتر ولی فقیم که تازگیها پر و  بال در آورده بود اعلام کرد که انجمن اسلامی فعلی غیر قانونی‌ست‌ و انطباقی با اسانامه انجمن ندارد! خلاصه کار به جاهای باریک کشید و بچه‌ها چند روز در کنار هم جمع شدن و در یکی از این روزها دفتر و تابلوی نهاد محترم رو با تخم مرغ و گوجه فرنگی (و البته بخشی از سر و پیراهن بنده رو که اتفاقا در اون لحظه در اون حوالی بودم) مورد عنایت قرار دادن! راسش رو بخوایی صحنه خنده داری بود. برو بچ با ماژیک افتاده بودن به جون دفتر منشی نهاد و اون رو با الفاظی مانند "مرگ بر دیکتاتور" و "لا اکراه فی الدین" زینت می‌دادن! خلاصه بعد از چند روز تحصن، دانشگاه با انتخابات انجمن موافقت کرد ولی در همین حال و هوا، یاشار قاجار و عابد توانچه، دو تا از معدود بچه‌های فعال دانشکده توسط سربازان گمنام امام زمان ربوده شدن و احتمالا در حال حاضر از محضر آن امام همام، استفاده می‌کنند!

راستش رو بخواین من سر در نمی‌یارم چطور یه حکومت با این همه قدرت و اقتدار و این همه سرباز مسلح و سرباز گمنام و سرباز لبنانی و کوفت و زهر ماری که برای سرکوب ملت در اختیار داره (البته جدا از کمند اسلام و افسار محبت و مهرورزی که ملت رو اسیر خودش کرده) چطور نمی‌تونه صدای چند تا دانشجوی بی‌کس و کار و بدون هیچ‌گونه قدرت سیاسی و اجتماعی رو تاب بیاره! یا ما دانشجو‌ها خودمونو خیلی دست کم گرفتیم یا واقعا پایه‌های این حکومت اونقدر سسته که از چند تا بچه دانشجو که حتی در خود دانشگاه هم بینوا‌ها نمی‌تونن خیلی کاری از پیش ببرن، (با توجه به عنایات کمیته محترم انظباطی و سایر نهاد‌های همراه) می‌ترسه و ازشون زهر چشم می‌گیره!

این انجمن اسلامی هم با اون اساس‌نامه‌ی درب و داغونش نمی‌دونم تا کی می‌خواد با این استدلال که "ما به اساس‌ناممون پایبندیم و فقط تصورمون از اسلام ناب محمدی با حکومت فرق می‌کنه"، در مقابل فشار‌های بسیج برای پایبندی به اساس‌نامه دوام بیاره! من حدود چهار سال پیش می‌خواستم عضو انجمن بشم ولی فرم ثبت نامش اونقدر غیر قابل تحمل بود که هر چی به خودم فشار آوردم نتونستم امضایش کنم! البته بماند که اون موقع هنور مثل الان کاملا لاییک نشده بودم و به اسلام به عنوان یک لباس تنگ و بد قواره نگاه نمی‌کردم که آدمها اون رو می‌پوشن و با آویزون کردن یه سری روبانهای رنگی و تزئینات جانبی سعی می کنن تو آینه خودشون رو خوشگل تصور کنن! راستش از وقتی این لباس رو در آوردم زندگی خیلی برایم زیباتر شده و ابر‌های آسمان ذهنم تا حد زیادی کنار رفتن و به ذهنم اجازه می‌دم که تا دوردست‌ها پرواز کنه (البته بدون ترس از جهنم و بدون وسوسه بهشت). ولی متاسفانه تو فضای الان دانشکده شاید تنها جاییکه که کوچکترین عکس‌العملی نسبت به مسائل جامعه در اون به چشم می‌خوره همون انجمن باشه! یادش بخیر یه زمانی دنبال کانون مستقل دانشجویی رفته بودم ولی هنوز باهاش آشنایی زیادی پیدا نکرده بودم که از صفحه روزگار محوش کردن!

راستش الان که فکر می‌کنم می‌بینم که این استدلالم که چون هیچ تشکل همسویی در دانشگاه وجود نداره، آدم بهتره هر گونه فعالیت سیاسی یا اجتماعی رو بگذاره کنار و بچسبه به درسش هم خیلی توجیحی نداره! شاید هر کس در شرایط امروز بتونه کاری هر چند ساده برای روشن‌تر شدن ذهن خودش و اطرافیانش انجام بده! اگه واقعا آدم می‌بینه که هیچ گروه یا حزبی همسو با عقایدش وجود نداره، می‌تونه خوش شروع یک حرکت باشه! شاید ساده‌ترین کار صحبت کردن و بحث کردن با اطرافیان در مورد مسائل روز جامعه و بررسی و ریشه‌یابی مشکلات باشه! شاید اگه هر کس اطرافشو کمی بتونه به جنب و جوش بندازه این بی‌تفاوتی و محافظه کاری جامعه کمی به سمت مطالبه حقوق خیلی خیلی پایه‌ای تغییر جهت بده و باعث نقد تفکر سطحی‌ای بشه  که امروز بر مردم ایران سایه انداخته. شاید یه روزی ما هم به این نتیجه برسیم که به جای اینکه از روی هم برای رسیدن به اهدافمون بالا بریم میتونیم با هم بالاتر بریم و یاد بگیریم به جای دزدیدن از پایین دستی خودمون، نگذایم بالادستی‌مون از ما دزدی کنه! الان به نظر من بهترین کاری که میشه برای این مملکت کرد نقد کردن و بررسی رفتار خودمون و علت تحقیر شدنمونه! اولین کار برای جلوگیری از تحقیر شدن و کوچک شمردنمون اینه که یاد بگیریم به همدیگه و به عقاید هم احترام بگذاریم! و به نظر من اول بهتره از خومون شروع کنیم و بعد از اطرافیانمون.

مطلب دوم که این روزها خیلی ذهم منو آزاد میده مسله همین اختلافات قومی اخیره که با همون کاریکاتور کذایی معروف آقا سوسکه شروع شده. راستشو بخواین من پدرم اهل تبریزه و همسرم هم ترکه ولی هیچ کدومشون برداشت توهین آمیزی از کاریکاتور مربوطه نداشتن! راستن این مساله قومیت‌ها هم در ایران به نظرم خوب باعث فیلم کردن مردم آذرباییجان و به صورت کلی جدایی مردم ایران شده! شاید من از سالهای کودکی این تبعیض قومی رو تجربه کردم. در اون روزها حتی معنی این کلمات رو هم نمیفهمدم ولی بی‌توجهی و تبعیضی رو که پدربزرگ و مادربرزگم نسبت به سایر بچه‌های فامیل که در اصطلاح "ترک" بودن رو احساس می‌کردم. نمی‌دونم من چطوری فارس شدم!؟ شاید چون زبان ترکی رو بلد نبودم و شاید چون مادرم شمالی بود! ولی در هر صورت در اون موقع من بچه‌تر از اون بودم که معنی مفهوم تفاوت قومیت‌ها رو درک کنم و فقط از برخورد سرد اطرافیانم تعجب می‌کردم! ولی در دوران لیسانس که در دانشگاه تبریز، مشغول تحصیل شدم قضیه کمی فرق می‌کرد! این بار دیگه معنی بی‌محلی و تحقیر شدن رو می‌فهمیدم و علتش رو می‌دونستم! کسانی رو شناختم که افتخارشون این بود که تا بحال هیچ فارسی رو داخل اتاقشون راه ندادن! یا حاضر نبودن به زبان فارسی، سمینارشون رو ارائه کنن. مردمی رو دیدم که سوالی رو اگه به زبون فارسی ازشون می‌پرسیدی یا حتی با زبان ترکی با لهجه غیر تبریزی، به تو جواب غلط می‌دادن یا اصلا جواب نمی‌دادن!؟ شاید تو اون پنج سالی که من ساکن تبریز بودم عبارت فارس و ترک رو هزاران بار در مقابل هم شنیدم و الانم تعجب نمی‌کنم که کسی در تبریز تو این روز‌ها جرعت نکنه به زبان فارسی صحبت کنه! کاریکاتور سوسکی رو دیدم که namana می‌گفت و کاریکاتور سگی رو هم دیدم که پارس می‌کرد و به اصطلاح نگارنده به زبان پارسی سخن می‌گفت! و از همه دردناک‌تر مساله مانا نیستانی است که درگیر مشکلاتی شده که فکر نمی‌کنم هیچ‌گاه حتی در طنز هم شده فکر می‌کرد دامانش را بگیرد!

شاید من در تبریز دیدم کسانی رو که این گفته شریعتی رو نقض می‌کردن که "انسان می‌تواند خودش را بکشد ولی نمی‌تواند تصمیم بگیرد که نفهمد!". مردمی رو دیدم که تصمیم گرفتن که نفهمن!

شاید بهتر باشه قبل از اینکه یه جوالدوز به دیگران بزنیم وشکونی هم از خودمون بگیریم! کسی شکی در این موضوع نداره که این حکومت سعی می‌کنه جلوی پر و بال گرفتن اقلیت‌ها رو بگیره (یا به قول خودشون اکثریت 99 درصدی) ولی هر حکومتی هم که باشه! هر چقدر هم که پدری دلسوز باشه، به پسری که می‌دونه اگه از نظر مالی از اون مستقل بشه جلوش می‌ایسته، پول زیادی نمی‌ده! ترکهای محترم که از برخورد فارسها به سطوح اومدن (البته منظورم اون دسته از هموطنان محترمه که اسم بانک پارسیان رو کندن و جای اون نوشتن بانک ترکیان!) خوبه که یه آینه جلوی خودشون بگیرن و به رفتارشون با هموطنان فارسشون که به قول خودشون در اقلیت هستن! یه نگاه منصفانه‌ای بندازن و اونوقت قضاوت کنن که چه کسی بیشتر طرف مقابلش رو آزار می‌ده! شاید اگه هموطنان ترک دست از تعصب کورشون بردارن و اجازه بدن که فرهنگشون کمی با فرهنگ‌های دیگه ترکیب بشه و رشد پیدا کنه و دیگران بیشتر از اون‌ها به مهربانی یاد کنن تا نامهربانی! در آینده کمتر شاهد اینگونه تبعیض‌ها و تحقیر‌های ناشی از زبان و فرهنگشون باشن!

مسلما اگه من ساکن تبریز بودم و زبان ترکی رو کاملا بلد بودم (البته الان دست و پا شکسته حرفهای سولماز رو می‌فهمم) الان یک ترک اصیل محسوب می‌شدم و یک دوست و همسنگر به جای یک سگ پارسو! پس معیار در خیلی از موارد برای فارس بودن یا ترک بودن فقط زبان مادری یا حتی کمتر از اون، فقط محل زندگیه! پس بیاید با هم در این مورد بیشتر صحبت کنیم و تعصب‌ها رو به دور بریزیم! این رو در مورد دوستان فارسم هم میگم گه خیلی وقتها بی‌رحمانه هموطن‌های خودشون رو به باد مسخره می‌گیرن!

در نهایت امیدوارم روزی برسه که کسانی که بر طبل از هم پاشیدن ایران می‌کوبن و مردم ساده و زودباور رو به راهی می‌کششونن که در اون چیزی جز سرکوب و اختلاف بیشتر با بقیه مردم نصیبوشن نمی‌شه، پشتوانه مردمی‌شون رو از دست بدن و تنها بمونن و شنونده شعارهای نژادپرستانشون فقط خودشون باشن! شاید کسی رو که خودشو به خواب زده رو نشه بیدار کرد ولی به نظر من بیشتر مردم واقعا احساس می‌کنن که منافعوش در حمایت از این آدم‌هاست و بیشترشون در خوابن! باید حالا که این مساله پیش اومده در موردش ساعتها و ساعتها بحث کرد و بعد نتیجه‌گیری کرد و ریشه‌یابی‌ کرد تا شاید در آینده مردم ایران همه در کنار هم و با هم حقوق خیلی خیلی ابتدایی‌شون رو که پایمال شده از حکومت بخوان به جای پشت سر هدف پوچی مثل مجازات یک روزنامه‌نگار یا بستن یک روزنامه! باید یاد بگیریم که جواب قلم رو باید با قلم داد نه با فحش و ناسزا! خدا رو شکر این فلان فلان شده‌ها هم یه بهانه برای بستن روزنامه ایران که تازگیها کمی پایش رو کج کرده بود و به زندان انداختن مانا که بارها بر روی دمشان پا گذاشته بود، پیدا کردند!

پیوست:

ببخشید از اینکه خیلی طولانی شد!

نتیجه‌گیری:

خونی که در رگ ماست                حق مسلم ماست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 4:43  توسط آرش نصیری اقبالی  |