تبليغاتX
حرفی برای نگفتن - فردا

حرفی برای نگفتن

یادداشتهای روزمره آرش نصیری اقبالی دریاره سیاست و فرهنگ

چقدر ساده‌اند مرغانی که می‌پندارند روباه نسبت به آنها مهربان‌تر از گرگ برخورد خواهد کرد. می‌گویند هاشمی در برابر آقا خواهد ایستاد. می‌پرسم برای چه بایستد؟ مملکت ناقابلی‌ست. آنقدر دارد که به هر دو و سر‌سپردگانشان برسد، تا نسلها. پس برای چه نان هم را آجر کنند؟! برای من و شما! چه جالب است آنهایی می‌خواهند به معین رای دهند از ترس انتخاب شدن هاشمی. بارها پرسیده‌اند از ما، بین خیلی بد و بدتر و بد کدام را انتخاب میکنی؟ پاسخ می‌د‌هم هیچکدام! خسته شده‌ام از اینهمه بدها و بدترها. دوست دارم این مرتبه انتخاب کنم ولی نه از گزینه‌های از پیش تعیین شده پیش رو. راهی را انتخاب خواهم کرد که ممکن است بازگشتی در آن نباشد ولی نه راه بدها و بدترها. می‌گویند حق توست که در سرنوشت خود سهیم باشی –  می‌دانم که حق منست و این بار می‌خواهم حقم را خودم بگیرم. نماینده‌ای نمی‌خواهم که حق مرا از گرگها گدایی کند به قیمت بخشیدن تخم مرغها. من آزادی می‌خواهم! در دین. در اندیشه! آزادی ماست مالی شده نمی‌خواهم! دموکراسی اسلامی یا مردم سالاری دینی نمی‌خواهم. دین را نمی‌خواهم. می‌خواهم آزاد زندگی کنم – همانطور که آفریده شدم. می‌خواهم این دفعه خودم آن ناجی باشم. خروسهای فربه را به گرگها خواهم سپرد. دیگر اجازه نخواهم داد شرافتم را معامله کنند به بهانه آزادی. می‌گویند باید صد سال صبر کنی! اکنون جوانی و خام. می‌گویند از گذشته بی‌خبری! اکنون بهشت است در قیاس با گذشته ولی تو نمی‌فهمی! پاسخشان میدهم بهشتتات ارزانی خودتان! اگر به جهنم هم بروم با گامهای خویش خواهم رفت و نه به بهشت آرمانی شما. جوانم ولی نه ملعبه دست شما! خامم ولی برای شما نخواهم رسید! شاید اینبار به خود بیایید و سعی کنید در بین اینهمه بدترها، گزینه بد نباشید. آری فردا من دستم را آلوده به جوهری نخواهم کرد که مهر خروج بلامانع است را بر دستانم زد هنگام خروج!

هیچ کس بر روی درخت نخواهد توانست ریشه آن را برکند. بالای درخت تنها چیزی که یافت می‌شود میوه است و پای درخت تنها میوه‌های گندیده. در آخر تبریک می‌گویم به کسانی که در این دو سه ماه پله‌های ترقی را تا عرش طی کردند و نبردبانی برای بالا رفتن از این درخت سیاه برای خود ساختند و تسلیت می‌گویم به کسانی که دو سه ماه زحمت کشیدند ولی نه برای بالا رفتن از این درخت! من که شخصا بازیگری را به بازیچه شدن ترجیح می‌دهم. به فردا نمی‌اندیشم. نگران هم نیستم. به فرداها می‌اندیشم به کشوری می‌اندیشم که به خودم قول شرف داده‌ام فرزندی به فرزندان آن اضافه نکنم. به جایی می‌اندیشم برای زندگی! به فرداهایی که شاید هیچ‌گاه نیایند ولی هستند! هرچند در ذهن کوچک من. آری فردا من دستم را آلوده به جوهری نخواهم کرد که مهر خروج بلامانع است را بر دستانم زد هنگام خروج!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 19:33  توسط آرش نصیری اقبالی  |