از مسائلی که مطرح میشه و حرفها و نظراتی که در کوچه و بازار به گوش میرسه به نظر میرسه که ما اونقدر از جریان بالا آمدن موجودی مثل احمدی نژاد شوکه شدیم که همه چیز رو درباره تاریخ 26 ساله نظام از خاطر بردیم. فراموش کردیم چه کسانی نگذاشتند قدرت شورای نگهبان محدود شود و چه کسانی ما را به روزی انداختند که اصلاحات را ناممکن بدانیم و خودمان را تا ابد گرفتار این سرنوشت از بالا نوشته شده بپنداریم تا زمانی که مفری ظاهر شود و موفق شویم از این مهلکه جان سالم به در بریم و با این سرزمین ویران وداع گوییم!
به نظر من ما داریم جریان رو عوضی متوجه میشیم. به نظر من الان مساله انتخابات مساله انتخاب بد و بدتر نیست. مساله مشروعیت هم نیست. به نظر من بزرگترین خطری که همه ما رو تهدید میکنه بر خلاف تصور همگان احمدی نژاد نیست. خطر بزرگتر خطر هاشمی است که نمیدونم هیچ کس به این خطر توجهی نداره. شایدم هممون سرمون رو مثل کبک فرو کردیم توی برف و مثل بیشتر جوانها متاسفانه نگران مثلا محدودیت در لباس پوشیدن هستیم! متاسفانه فراموش کردیم که کسی مثل احمدی نژاد یا حتی سپاه و بسیج در حال حاضر قدرت انجام این تغییرات رو ندارن مگرنه اگر داشتند که منتظر عوض شدن ریاست جمهوری نمیماندند. چیزی که برای همه روشنه اینه که در تاریخ نمیشه به عقب برگشت مگر اینکه طرف خیلی قدرتمند باشه و بتونه مدت کوتاهی آب رو پشت سد خودش مخفی کنه ولی نهایتا آب جمع میشه و سیلوار همه چیز رو با خودش میبره.
به نظر من خطر بزرگتر روی کار آمدن کسیه که بیشترین ضربه رو از لحاظ سیاسی و اقتصادی تا کنون به کشور زده و ما باید تا سالها فشار ناشی از وامهای بین المللی گرفته شده و هپلی هپو شده زمان ریاست جمهوری همین هاشمی رو تحمل کنیم. الان بعد از سی سال چیزی به نام اقتصاد زیر بنایی یا صنعت به طور رسمی در کشور وجود نداره و اگه چیزی هم بخواهد پا بگیرد مسلما همین هاشمیها جلویش را خواهند گرفت چون به قول معروف نون توی واردات و صنعت مونتاژه. البته نه نون من و شما! هاشمی شاید تنها کسی باشه توی این مملکت که کمتر کسی جرات میکنه جلوش بایسته. به نظر من بزرگترین عنصر و خطرناک ترین عنصر نظام همین آقای هاشمی بهرمانیست نه سوسک تازه به دوران رسیدهای مثل احمدینژاد که تازه ممکنه برای کسب مشروعیت هم یه کارهایی مجبور باشه انجام بده نه مثل بعضیها که مشروعیت آسمانی دارند. نگذاریم این روباه مکار بتواند نهایتا مدل چینی رو توی کشور پیاده کند و به جایی برسیم که نه راه پیش داشته باشیم و نه راه پس! به نظر من الان اگه قراره از کسی بترسیم اون شخص مسلما احمدینژاد نیست! درسته قیافش شبیه لولوه ولی در عمل فقط توی خواب میتونه آدم رو بخوره. از ترس لولو توی بغل گرگ زنده واقعی نپریم!
ببینید به کجا رسیدیم و این روباه مکار تا چه حد تونسته خودش رو زیر اون عبای زرینش بپوشونه که بعد از اینهمه گند و کثافتی که در این سالها به بار آورده ملت دور و برش رو گرفتن (نه فقط افرادی که از خیر سرش یه شبه ره صد ساله رفتن بلکه کسانی که سالها برای آزادی مبارزه کردن!) و دارن طوافش میکنن و برایش دل میسوزونن! پس این خانوادههای مختاری و پوینده کجایند! فکر میکنید شیپیشی مثل احمدی نژاد جرات داره اتوبوس نویسندهها رو ته دره بندازه و بعدش راست راست راه بره و دم از آزادی و اصلاح طلبی بزنه!
من که در این چراهگاه تاریخ نخواهم چرید! بازی مرگ رو در روز جمعه به دست شما خواهم سپرد!
ضمنا دیروز با وجودی که امروز ساعت نه صبح امتحان پایان ترم داشتم بلند شدم مثل ... از گوهردشت رفتم اونور تهران بعد از دوساعت توی راه بودن و کلی پرسون پرسون کردن ساعت پنج و نیم رسیدم جلوی دفتر سازمان ملل در بلوار شهرزاد (آخه جا برای قرار گذاشتن قحطه! نمیشد جلوی همین زندان رجایی شهر خودمون تحصن کنید!) بعد با کمال ناباوری مشاهده نمودم که هیچ خبری نیست و اوضاع گل و بلبل و فقط هفت هشت ده نفر پلیس و لباس شخصی اون طرفها به چشم میخورن. از یکی از عابرین پرسیدم: مگه قرار نبود اینجا تحصن کنن؟ گفت کسی نیومده. جای شما خالی گوشهام رسید به حدود بیست سانت و اندی! کمی پایین چند تا خانم مسن دیدم که جمع شدن و یه افسر داره آروم آروم میره طرفشون و اونها هم دارن یواش یواش توی خیابون پایین میرن. بعد یه پراید محترم اومد و یکی دو نفر مردی هم که در بین جمع بودن سوارش شدن و رفتن - ازشون پرسیدم قضیه چیه گفتن به ما خبر رسیده که جریان منتفی شده. جای شما خالی نمیدونستم بخندم یا گریه کنم! اگه الانم یه کمی درهم و برهم مینویسم به خاطر اینه که دیشب دو سه ساعت بیشتر فرصت نکردن بخوابم! نمیدونم چرا ولی خیلی دلم برای دکتر زرافشان سوخت! راستی کسی خبری از اکبر گنجی نداره! یا دادگاه مجتبی!؟
در این راستا:
اطلاعیه لغو تحصن بای دکتر زرافشان! - البته فکر کنم امروز منتشر شده


