دلم گرفته ست از امروز، از امروزها
دلم گرفته ست از خودم ، از تو، از مایی که هیچ وقت "ما" نبودیم و نشدیم
همیشه گفتیم و بارها، که برای قدمی به جلو رفتن باید چندین قدم به عقب بازگشت
و امروز و اکنون در اینجا هستیم. جایی که سالها پیش بودیم و بسی عقبتر
گفتیم باید قانع بود و راضی
راممان کردند چه ساده و چه بی دردسر
چه ساده فراموش کردیم، آنچه را که زمانی میخواستیم
و امروز محال میپنداریمش
...
پرپر کردیم آرزوهایمان را و به زباله دانی تاریخ انداختیمشان
و چه ارزان فروختیم شرافتمان را و آزادیمان را
به بهانه آزادی ...
افسوس و صد افسوس
که امروز برای افسوس خوردن دیرست
امروز و امروزها برای افسوس خوردن نیست ...
برای خون خوردن است و گریستن
گریستن برای کسانی که از خونشان قدحی از می ساختیم
برای خونخواران تاریخ
...
وای بر من و شما که میدانیم در خوابیم
میدانیم که آنچه که میبینیم سرابی بیش نیست
و ای کاش کور میشد چشمانمان که میبینند و صد افسوس و هزاران افسوس که میبینند
و گوشهایمان که میشوند و زجرمان میدهند
...
بگذارید خواب راحتی بکنم ای چشمهای نافرمان
و نشنوید ای گوشهای بی صاحب
فریاد مختاریها و پویندهها را!
من خود به مسلخ تاریخ خواهم رفت ...
هرگز کسی مرا وادار نکرده به کاری که نخواستمش
...
آری بگذارید لحظهای به خواب روم، به خوابی آرام
خسته شدم از این همه خود را به خواب زدن و نخوابیدن
بگذارید به خواب روم
خواب ابدی که بیداریش مرگ باشد ...
بگذارید به خواب روم

