تبليغاتX
حرفی برای نگفتن - خداحافظ اکبر جان!

حرفی برای نگفتن

یادداشتهای روزمره آرش نصیری اقبالی دریاره سیاست و فرهنگ

خیلی وقته که چیزی ننوشته‌ام. شاید از نوشتن خسته شده باشم یا شاید هم چون این نوشته‌ها آزارم می‌دهند دیگر یارای نوشتنم نیست. احساس ناتوانی می‌کنم و حماقت. حرفهای پر از ژستهای روشنفکری. حرفهای قلمبه سلمبه راجع به حاکمیت و ساختار قدرت و پرداختن به راه‌های بی سر و ته جهت خروج از بن‌بست فعلی و ...

دستهایم خالیست. گوشهایم کر شده از فریاد‌های بیصدا ودلم گرفته از این مسلخ تاریخ.

آری تاریخ این سرزمین پر است از بزرگ مردانی که در زیر چرخهایش له شدند تا اندکی مسیر این ارابه خونین را تغییر دهند و امروز نوبت اکبر گنجی‌ست. و من خود تاریخ این سرزمین را زنده تماشا می‌کنم و باز هم مثل همیشه به دنبال پاسخ یک سوال می‌گردم که مدتهاست زجرم می‌دهد. برای چه؟ برای که، امثال اکبر گنجی از عزیز‌ترین چیزی که در دست دارند می‌گذرند!! مگر امثال اکبر چه از من کم دارند که نتوانند بعد‌از ظهر یک روز تابستان را مثلا به تاتر یا سینما بروند یا مثل دیگران صبح تا شب جلوی تلویزیون بنشینند و اخبار مربوط به مثلا وضعیت کشور را دنبال کنند و بعد با کلی احساس غرور از آگاهی سیاسی داشتن حرفهای تکراری دیگران را از جانب خودشان برای افراد دیگر باز‌گو کنند!! می‌دانم که من لیاقتش را ندارم. به دور و برم می‌نگرم به دوستانم به آشنایان ... در بین اینها هم کسی نیست. بر زندگی نکبت بارم اشک می‌ریزم و بر جاییکه ایستاده‌ام. نمی‌گویم کاری از دستم بر نمی‌آید که دروغ است. می‌دانم دروغ است و از دروغ گفتن به شدت خسته‌ام. آری من در این زندگی انگل‌وار بین کوتاه و کوتاه‌تر، کوتاه را انتخاب می‌کنم. ترجیح می‌دهم زیستن در گند را، از در اوج آسمان مردن. زندگی من شعر نیست! آری ادبیات و حماسه سرایی زیباست ولی نه هنگامی که قهرمان داستان تو باشی! شرمسارم از آرش، از نامی که بر دوش دارم ... شرمسارم از اکبر و اکبرها و امیدوارم که هدفی داشته باشند جز برای رها شدن من و امثال من. شاید برای کسی که نام "انسان" برایش برازنده باشد و شایستگی واژه مقدسی به نام "آزادی" را داشته باشد و در این قفس کوتاه برای زنده‌ ماندن یا بیشتر زنده ماندن گوش برادرش را خوراک خود نکند.

باز هم فکر خواهم کرد به اکبر‌ها و دلیلی که ممکن است داشته باشند برای از دست دادن عزیزترین زندگیشان! هر چند فکر نمی‌کنم بتوانم جوابی برایش بیابم و تا آن روز این ژست و این تیپ روشنفکرانه را حفظ خواهم کرد و خواهم گفت که "متاسفم" از اینکه اکبر در زندانست و خواهم نوشت که "نگرانم" برای جان اکبر!! ولی افسوس که می‌دانم که در ته دلم خواهم خندید، به این همه حماقت و جسارت که برای آزادی همچو منی صورت گرفته باشد و برای باز کردن بندهایی که مدتهاست نمی‌بینمشان و بار‌هایی که مدتهاست بردنشان حتی برایم لذت بخش شده. آری من به این زندگی نکبت بار خو گرفته‌ام و حتی جرات فکر کردن به روزی را ندارم که این زنجیرها گسسته شود و این پرده‌های سیاه دریده شود! پس باز هم به تماشای تاریخ زنده این سرزمین خواهم نشست و بر این تقدیر از پیش نوشته درود خواهم فرستاد و به استقبال این زندگی نکبت‌بار می‌روم و 18 تیرها را از یاد خواهم برد و به تاریخهای جدیدتر مانند 3 تیر خواهم اندیشید و به سفره‌ای که در این گندزار پهن شده و به سهم خودم از این گند لذیذ.

پس دوستان عزیز بیایید همگی نگران اکبر و اکبرها باشیم و افسوس بخوریم از رنجی که می‌کشند ولی قبطه نخوریم از این که جای آنها نیستیم چون هرگز نمی‌خواهیم باشیم! و به تماشای این فیلم سینمایی (ترجیحا از فاصله مطمئن) ادامه دهیم. می‌توانیم از هم‌ اکنون برای گنجی عزاداری کنیم و لوگوی مشکی جدیدی برایش طراحی کنیم. بله درود بر گنجی، مبارزی که سر حرفش ایستاد و رفت و درود بر ما که حرفی نداریم برای گفتن و حرفی هم نداریم برای نگفتن! و درود بر این زندگی مملو از ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 19:58  توسط آرش نصیری اقبالی  |