باز هم سکوت، سکوت مرگبار کمکم متولد میشود، رشد میکند و همگان را در بر میگیرد. حتی بچهها را و حتی پرندهها. هر از چند گاهی نالهای، فغانی از دوردستها به گوش میرسد که به سادگی و به سرعت در وسعت این سکوت بیانتها رنگ میبازد و نابود میشود. روزی که قلبها در خود را به روی مهربانی میبندد و عشق، تنها و غریب در پشت این درهای همیشه بسته و در سایه این سکوت فراگیر، ذره ذره رنگ میبازد و میمیرد و نا امیدی و بیاعتمادی مثل قارچهای سمی خوش آب و رنگ در همه جا رشد میکنند و با فریب بیپایان خود سم کشندهشان را در وجود همگان به یادگار میگذارند. خاطرهها مثل عکسهایی در زیر باران، لکه لکه شده و به چنگال فراموشی سپرده میشوند.
آری شاید رستاخیز همین امروز باشد و آتش مهیب جهنم هم چیزی نباشد جز همین تردید کشنده میان ماندن و رفتن و انتخاب میان به خود رسیدن و از خود گذشتن.
قدم برمیدارم در این بیابان بیآب و علف و در این سکوت بیانتها، به امید روزی که مرگ مرا در کام گیرد و از این زجر ابدی رهایی بخشد ولی افسوس که میدانم مرگ چیزی نیست جز همین پایان بیانتها و تنها چیزی که شاید بتواند روزنه امیدی هر چند کوچک، در این تاریکی بیرنگ باشد زندگی کردن است که مدتها آن را از یاد بردهام! آری فراموش کردم که زندگی کردن میتواند خوردن یک صبحانه باشد یا جمع کردن یک رخت خواب یا حتی تعریف کردن یک جوک بیمزه. شاید هدف این خلقت پر عظمت چیزی نباشد جز همین روزهای شبیه به هم یا این چهرهها که هر روز در آینه نگاهت میکنند و هیچ کدام شباهتی به تو ندارند.


