آری امشب تصمیم گرفتم بیدار بمانم، تا صبح یا تا هر وقت که بتوانم. میدانم این نافرمانی را صبح بر من نخواهد بخشایید، اول دانشگاه آوارش را بر سر بیخوابی من خراب خواهد کرد و بعد شرکت و کدهای درهم و بر هم که بر جلوی چشمهای خواب آلود من رژه خواهند رفت و نهایتاً کلاس رانندگی که در آن زمان احتمالاً دو فرمان را در جلوی چشمانم خواهم دید! ولی امشب را بیدار ماندم و خواندم، نمیگوییم با چشمانی کاملاً باز ولی حداقل نیمه باز بودند. (به تلافی 5 ساعت و نیمی که امروز یعنی دیروز در ماشین بودم!) امشب مینویسم به یاد دهها شبی که ننوشتم. شاید فردا شب دوام نیاورم و به محض خوردن شام به خواب روم و شاید هم تا مدتها جای سرخ سیلی بیخوابی فردا، مانع از گستاخیم در برابر تکلیف روزانهام گردد پس بهتر است این لحظات بیداری را هر چند که آخرین لحظات باشند، غنیمت بشمارم. فردا صبح باید بروم دانشگاه، بعد به شرکت سری بزنم و بعد این کلاس کذایی رانندگی! پس فردا ترتیب کمی جابجا میشود و اول باید به کلاس رانندگی برم و بعد به مدرسه، بعد هم بروم به شرکت. سهشنبه مانند یکشنبه و چهارشنبه 7 تا 9 صبح کلاس رانندگی و تا 10 و نیم شب هم شرکت و نهایتا ساعت 12 شب به خانه میرسم. پنج شنبه صبح میروم شرکت، ظهر تا عصر میروم مدرسه و شب دوباره کلاس رانندگی. جمعه هم باید کارهای طول هفته را جمع بندی کنم، ورقههای مدرسه را تصحیح کنم و هر چقدر وقت ماند ریاضی بخونم برای آزمون کوفتی دکترا ... شما این وسط پیدا کنید حرفی برای نگفتن را! (مطمئنم که بیشتر حرفهای بالا بهانهای بیش نیستند برای فرار از خواندن و البته نوشتن پس شما هم این بهانهها را هرگز باور نکنید!) پیوست: مجله "نقد نو" را اگر گیرتان آمد سعی کنید بخوانید... با سلیقه من که جور آمد، شاید شما را هم شبی بیدار نگاه دارد.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 4:5  توسط آرش نصیری اقبالی
|

