خیلی وقته که ننوشتم. میدونم هر چی بگم بهانهست ولی شاید مهمترین بهانه براحتی نداشتن وقت آزاد، یعنی وقتیه که آدم تنها و در یک محیط آروم باشه و تازه در کنارش ذهنشم اونقدر تمرکز داشته باشه تا بتونه روی موضوع خاصی فکر کنه. شایدم علت دیگرش این بود که براحتی حرفی برای گفتن نداشتم ولی در مورد این دومی یه کمی شک دارم چون خیلی وقته که ذهنم تلنبار شده از حرفهای بیشماری که در حال حاضر کسی رو ندارم که اونها رو روی سرش آوار کنم.
بعضی وقتها فکر میکنم که چرا ما آدمها اینقدر تنهاییم یعنی اطرافمون در ظاهر پر از آدمهای رنگارنگه ولی کسانی که بتونن تا حدی خلاء ناشی از تنهایمون رو برای لحظاتی پر کنن اینقدر دور از دسترسن و حتی خیلی وقتها که بهشون بر میخورین هر دو خستهتر از اونی هستین که بتونین با هم درد دل کنین!
چند تا اتفاق بر پرسرو صدا در این چند روز باعث شده که من باز هم دست به نوشتن ببرم! اولی حوادث اخیر دانشگاههاست که این روزها خیلی ذهنمو مشغول کرده... جریان دانشگاه ما (پلیتکنیک) با انتخابات شورای مرکزی انجمن شروع شد که در این انتخابات تعدادی از برادران بسیجی کاندیدا شده بودن که بعلت نداشتن سنوات رد صلاحیت شده بودن و با استناد به این موضوع، هیات نظارت بر تشکلهای دانشگاه انتخابات انجمن رو غیر قانونی دونسته بود و نماینده دفتر ولی فقیم که تازگیها پر و بال در آورده بود اعلام کرد که انجمن اسلامی فعلی غیر قانونیست و انطباقی با اسانامه انجمن ندارد! خلاصه کار به جاهای باریک کشید و بچهها چند روز در کنار هم جمع شدن و در یکی از این روزها دفتر و تابلوی نهاد محترم رو با تخم مرغ و گوجه فرنگی (و البته بخشی از سر و پیراهن بنده رو که اتفاقا در اون لحظه در اون حوالی بودم) مورد عنایت قرار دادن! راسش رو بخوایی صحنه خنده داری بود. برو بچ با ماژیک افتاده بودن به جون دفتر منشی نهاد و اون رو با الفاظی مانند "مرگ بر دیکتاتور" و "لا اکراه فی الدین" زینت میدادن! خلاصه بعد از چند روز تحصن، دانشگاه با انتخابات انجمن موافقت کرد ولی در همین حال و هوا، یاشار قاجار و عابد توانچه، دو تا از معدود بچههای فعال دانشکده توسط سربازان گمنام امام زمان ربوده شدن و احتمالا در حال حاضر از محضر آن امام همام، استفاده میکنند!
راستش رو بخواین من سر در نمییارم چطور یه حکومت با این همه قدرت و اقتدار و این همه سرباز مسلح و سرباز گمنام و سرباز لبنانی و کوفت و زهر ماری که برای سرکوب ملت در اختیار داره (البته جدا از کمند اسلام و افسار محبت و مهرورزی که ملت رو اسیر خودش کرده) چطور نمیتونه صدای چند تا دانشجوی بیکس و کار و بدون هیچگونه قدرت سیاسی و اجتماعی رو تاب بیاره! یا ما دانشجوها خودمونو خیلی دست کم گرفتیم یا واقعا پایههای این حکومت اونقدر سسته که از چند تا بچه دانشجو که حتی در خود دانشگاه هم بینواها نمیتونن خیلی کاری از پیش ببرن، (با توجه به عنایات کمیته محترم انظباطی و سایر نهادهای همراه) میترسه و ازشون زهر چشم میگیره!
این انجمن اسلامی هم با اون اساسنامهی درب و داغونش نمیدونم تا کی میخواد با این استدلال که "ما به اساسناممون پایبندیم و فقط تصورمون از اسلام ناب محمدی با حکومت فرق میکنه"، در مقابل فشارهای بسیج برای پایبندی به اساسنامه دوام بیاره! من حدود چهار سال پیش میخواستم عضو انجمن بشم ولی فرم ثبت نامش اونقدر غیر قابل تحمل بود که هر چی به خودم فشار آوردم نتونستم امضایش کنم! البته بماند که اون موقع هنور مثل الان کاملا لاییک نشده بودم و به اسلام به عنوان یک لباس تنگ و بد قواره نگاه نمیکردم که آدمها اون رو میپوشن و با آویزون کردن یه سری روبانهای رنگی و تزئینات جانبی سعی می کنن تو آینه خودشون رو خوشگل تصور کنن! راستش از وقتی این لباس رو در آوردم زندگی خیلی برایم زیباتر شده و ابرهای آسمان ذهنم تا حد زیادی کنار رفتن و به ذهنم اجازه میدم که تا دوردستها پرواز کنه (البته بدون ترس از جهنم و بدون وسوسه بهشت). ولی متاسفانه تو فضای الان دانشکده شاید تنها جاییکه که کوچکترین عکسالعملی نسبت به مسائل جامعه در اون به چشم میخوره همون انجمن باشه! یادش بخیر یه زمانی دنبال کانون مستقل دانشجویی رفته بودم ولی هنوز باهاش آشنایی زیادی پیدا نکرده بودم که از صفحه روزگار محوش کردن!
راستش الان که فکر میکنم میبینم که این استدلالم که چون هیچ تشکل همسویی در دانشگاه وجود نداره، آدم بهتره هر گونه فعالیت سیاسی یا اجتماعی رو بگذاره کنار و بچسبه به درسش هم خیلی توجیحی نداره! شاید هر کس در شرایط امروز بتونه کاری هر چند ساده برای روشنتر شدن ذهن خودش و اطرافیانش انجام بده! اگه واقعا آدم میبینه که هیچ گروه یا حزبی همسو با عقایدش وجود نداره، میتونه خوش شروع یک حرکت باشه! شاید سادهترین کار صحبت کردن و بحث کردن با اطرافیان در مورد مسائل روز جامعه و بررسی و ریشهیابی مشکلات باشه! شاید اگه هر کس اطرافشو کمی بتونه به جنب و جوش بندازه این بیتفاوتی و محافظه کاری جامعه کمی به سمت مطالبه حقوق خیلی خیلی پایهای تغییر جهت بده و باعث نقد تفکر سطحیای بشه که امروز بر مردم ایران سایه انداخته. شاید یه روزی ما هم به این نتیجه برسیم که به جای اینکه از روی هم برای رسیدن به اهدافمون بالا بریم میتونیم با هم بالاتر بریم و یاد بگیریم به جای دزدیدن از پایین دستی خودمون، نگذایم بالادستیمون از ما دزدی کنه! الان به نظر من بهترین کاری که میشه برای این مملکت کرد نقد کردن و بررسی رفتار خودمون و علت تحقیر شدنمونه! اولین کار برای جلوگیری از تحقیر شدن و کوچک شمردنمون اینه که یاد بگیریم به همدیگه و به عقاید هم احترام بگذاریم! و به نظر من اول بهتره از خومون شروع کنیم و بعد از اطرافیانمون.
مطلب دوم که این روزها خیلی ذهم منو آزاد میده مسله همین اختلافات قومی اخیره که با همون کاریکاتور کذایی معروف آقا سوسکه شروع شده. راستشو بخواین من پدرم اهل تبریزه و همسرم هم ترکه ولی هیچ کدومشون برداشت توهین آمیزی از کاریکاتور مربوطه نداشتن! راستن این مساله قومیتها هم در ایران به نظرم خوب باعث فیلم کردن مردم آذرباییجان و به صورت کلی جدایی مردم ایران شده! شاید من از سالهای کودکی این تبعیض قومی رو تجربه کردم. در اون روزها حتی معنی این کلمات رو هم نمیفهمدم ولی بیتوجهی و تبعیضی رو که پدربزرگ و مادربرزگم نسبت به سایر بچههای فامیل که در اصطلاح "ترک" بودن رو احساس میکردم. نمیدونم من چطوری فارس شدم!؟ شاید چون زبان ترکی رو بلد نبودم و شاید چون مادرم شمالی بود! ولی در هر صورت در اون موقع من بچهتر از اون بودم که معنی مفهوم تفاوت قومیتها رو درک کنم و فقط از برخورد سرد اطرافیانم تعجب میکردم! ولی در دوران لیسانس که در دانشگاه تبریز، مشغول تحصیل شدم قضیه کمی فرق میکرد! این بار دیگه معنی بیمحلی و تحقیر شدن رو میفهمیدم و علتش رو میدونستم! کسانی رو شناختم که افتخارشون این بود که تا بحال هیچ فارسی رو داخل اتاقشون راه ندادن! یا حاضر نبودن به زبان فارسی، سمینارشون رو ارائه کنن. مردمی رو دیدم که سوالی رو اگه به زبون فارسی ازشون میپرسیدی یا حتی با زبان ترکی با لهجه غیر تبریزی، به تو جواب غلط میدادن یا اصلا جواب نمیدادن!؟ شاید تو اون پنج سالی که من ساکن تبریز بودم عبارت فارس و ترک رو هزاران بار در مقابل هم شنیدم و الانم تعجب نمیکنم که کسی در تبریز تو این روزها جرعت نکنه به زبان فارسی صحبت کنه! کاریکاتور سوسکی رو دیدم که namana میگفت و کاریکاتور سگی رو هم دیدم که پارس میکرد و به اصطلاح نگارنده به زبان پارسی سخن میگفت! و از همه دردناکتر مساله مانا نیستانی است که درگیر مشکلاتی شده که فکر نمیکنم هیچگاه حتی در طنز هم شده فکر میکرد دامانش را بگیرد!
شاید من در تبریز دیدم کسانی رو که این گفته شریعتی رو نقض میکردن که "انسان میتواند خودش را بکشد ولی نمیتواند تصمیم بگیرد که نفهمد!". مردمی رو دیدم که تصمیم گرفتن که نفهمن!
شاید بهتر باشه قبل از اینکه یه جوالدوز به دیگران بزنیم وشکونی هم از خودمون بگیریم! کسی شکی در این موضوع نداره که این حکومت سعی میکنه جلوی پر و بال گرفتن اقلیتها رو بگیره (یا به قول خودشون اکثریت 99 درصدی) ولی هر حکومتی هم که باشه! هر چقدر هم که پدری دلسوز باشه، به پسری که میدونه اگه از نظر مالی از اون مستقل بشه جلوش میایسته، پول زیادی نمیده! ترکهای محترم که از برخورد فارسها به سطوح اومدن (البته منظورم اون دسته از هموطنان محترمه که اسم بانک پارسیان رو کندن و جای اون نوشتن بانک ترکیان!) خوبه که یه آینه جلوی خودشون بگیرن و به رفتارشون با هموطنان فارسشون که به قول خودشون در اقلیت هستن! یه نگاه منصفانهای بندازن و اونوقت قضاوت کنن که چه کسی بیشتر طرف مقابلش رو آزار میده! شاید اگه هموطنان ترک دست از تعصب کورشون بردارن و اجازه بدن که فرهنگشون کمی با فرهنگهای دیگه ترکیب بشه و رشد پیدا کنه و دیگران بیشتر از اونها به مهربانی یاد کنن تا نامهربانی! در آینده کمتر شاهد اینگونه تبعیضها و تحقیرهای ناشی از زبان و فرهنگشون باشن!
مسلما اگه من ساکن تبریز بودم و زبان ترکی رو کاملا بلد بودم (البته الان دست و پا شکسته حرفهای سولماز رو میفهمم) الان یک ترک اصیل محسوب میشدم و یک دوست و همسنگر به جای یک سگ پارسو! پس معیار در خیلی از موارد برای فارس بودن یا ترک بودن فقط زبان مادری یا حتی کمتر از اون، فقط محل زندگیه! پس بیاید با هم در این مورد بیشتر صحبت کنیم و تعصبها رو به دور بریزیم! این رو در مورد دوستان فارسم هم میگم گه خیلی وقتها بیرحمانه هموطنهای خودشون رو به باد مسخره میگیرن!
در نهایت امیدوارم روزی برسه که کسانی که بر طبل از هم پاشیدن ایران میکوبن و مردم ساده و زودباور رو به راهی میکششونن که در اون چیزی جز سرکوب و اختلاف بیشتر با بقیه مردم نصیبوشن نمیشه، پشتوانه مردمیشون رو از دست بدن و تنها بمونن و شنونده شعارهای نژادپرستانشون فقط خودشون باشن! شاید کسی رو که خودشو به خواب زده رو نشه بیدار کرد ولی به نظر من بیشتر مردم واقعا احساس میکنن که منافعوش در حمایت از این آدمهاست و بیشترشون در خوابن! باید حالا که این مساله پیش اومده در موردش ساعتها و ساعتها بحث کرد و بعد نتیجهگیری کرد و ریشهیابی کرد تا شاید در آینده مردم ایران همه در کنار هم و با هم حقوق خیلی خیلی ابتداییشون رو که پایمال شده از حکومت بخوان به جای پشت سر هدف پوچی مثل مجازات یک روزنامهنگار یا بستن یک روزنامه! باید یاد بگیریم که جواب قلم رو باید با قلم داد نه با فحش و ناسزا! خدا رو شکر این فلان فلان شدهها هم یه بهانه برای بستن روزنامه ایران که تازگیها کمی پایش رو کج کرده بود و به زندان انداختن مانا که بارها بر روی دمشان پا گذاشته بود، پیدا کردند!
پیوست:
ببخشید از اینکه خیلی طولانی شد!
نتیجهگیری:
خونی که در رگ ماست حق مسلم ماست


