تبليغاتX
حرفی برای نگفتن - قفس

حرفی برای نگفتن

یادداشتهای روزمره آرش نصیری اقبالی دریاره سیاست و فرهنگ

 

زمان از نیمه شب گذشته و من در پایان روزی دیگر، صدای فرهاد که در سرم زمزمه می‌کند و مرا در این شب بی‌انتها به پیش می‌راند. "تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم." به راهی که امروز طی کردم نگاه می‌کنم و نوار امروز رو در چند دقیقه از جلوی خودم عبور می‌دهم... کاش هیچ وقت شب نمی‌شد و کاش سولماز همیشه در کنارم بود و دورم می‌کرد از این لحظه‌ی درنگ! به دستهایی که ناتوانند. به روزهایی که چون اسبی رم کرده از دستم می‌گریزند.به طلائی نگاه می‌کنم. ماهی قشنگی که هر چندازگاهی با تکان‌های زیبایی که بر اندامش می‌ده توجهم را جلب میکنه و طوری به اطرافش ذول می‌زنه که انگار اولین باره که چشم به دنیا گشوده! به اطرافم نگاه می‌کنم و به گوسفند‌هایی که باز هم دیشب یکی از جمعشان کم شده! آری یکی رفته به یه مسافرت دور! نمی‌دونیم الان کجاست ولی همه اونقدر مست خوردن علفیم که غافلیم از اینکه ممکنه گوسفند بعدی خودمون باشیم. چه علف تلخی رو هر روز به خوردمون  میدن ولی ما راضی از نبود گرسنگی! دو نفر از بین ما اخیراً به جمع کسانی اضافه شدن که شبها سر بر سنگ می‌گذارن! دو دوست شاید یا دو همسنگر. شاید آن دو نفر من و توایم یا شاید ما نمی‌توانستیم جای آنها باشیم. درسته یه عده که به قول بروبچ جو گیر شدن و رفتن دنبال نخود سیاه. دو دانشجو که به قول من و شما رفتن به دنبال سیاست، که البته فاقد پدر و مادره و خوب طبیعی‌ست، هر که خربزه بخوره پای لرزش هم باید بشینه. آسته اومدیم و آسته رفتیم ولی نمیدونم چرا این گرگه دست از شاخ زدن بر نمی‌داره. (با این که گرگ خوب اصلاً شاخ نداره) گرگه دیگه حتی با شاخ زدنم راضی نمیشه. دو تا گل از بین باغ ما در حال پرپر شدن هستن و من و تو می تونیم براشون بیانیه بدیم. می‌تونیم یه روز به‌خاطرشون چند ساعت بشینیم جلوی سلف در زیر آفتاب تند تابستون و تحسن کنیم. می‌تونیم شیشه‌های دانشگاه رو بیاریم پایین یا می‌تونیم راجع‌به اونها ساعت‌ها توی وبلاگ مسخرمون مطلب بنویسیم و داد و فغان سر بدیم که "آی! باز هم آزادی بیان و اندیشه به مخاطره افتاده".

دو نفر و نه دو نفر که ده‌ها در زندان‌های این مرز و بوم روز‌هاشون رو در پشت میله‌ها سپری می‌کنن! شاید مطمئن‌ترین جا برای پرنده‌ها توی قفس باشه! خوب چرا من و شما باید برای ندونم کاری‌های یه عده جوون کله خر و یه عده پیرمرد که بعد از این همه سال هنوز راه نون درآوردن رو تو این مملکت یاد نگرفتن این همه حرس و جوش بخوریم! خوب چرا ما رو نگرفتن! خوب هر کسی که تنش بخاره باید خاروندش! رامین جهانبیگلو، یاشار قاجار یا عابد توانچه! آقای سلطانی مگه نمی‌تونست به‌جای گرفتن وکالت دانشجویان که پولی هم در بساط ندارن و پروندشون هم مسلماً خیلی سنگینه، یا بجای گرفتن وکالت شاکیان قتل‌های زنجیره‌ای! نمی‌تونست وکالت یک بابایی رو بر عهده بگیره که اون رو به نون‌ و نوای درست و حسابی برسونه! یا عابد توانچه و یاشار قاجار، نمی‌تونستن به جای تلف کردن وقتشون تو جایی مثل انجمن، به درس و مشقشون برسن! مثل من معدل الف بیارن... نمی‌دونم شاید چیزی تو این معادله هست که من و شما نمی‌فهمیم! در هر صورت این‌ها اخبار امروزن و تا چند روز دیگه از فکرمون خارج می‌شن! بالاخره روزنامه‌ها و وبلاگ نویس‌های بیکاری مثل من و شما باید سوژهایی برای نوشتن داشته باشیم!

خیلی ها ممکنه فکر کنن آدم وقتی بزرگ‌تر میشه چیز بیشتری برای از دست دادن پیدا می‌کنه ولی من فکر کنم بر عکسش درست باشه. آدم هرچی بالاتر می‌ره کوله‌بارش سبک‌تر میشه. تنها توجیحی که من می‌تونم برای رفتار کسی که موقعیت و آزادیش رو برای گفتن عقایدش به خطر می‌اندازه اینه که برای بعضی‌ها بستن دهان بر روی ظلم کار راحتی نیست! شاید خیلی وقتها سخت‌تر از تحمل زندان...

شاید تحمل سال‌های عمر در زندان برای خیلی‌ها شرف داشته باشه به خفتی که هر روز من و شما تحمل می‌کنیم و سواری می‌دیم به کسی که به دهنمون پوزه بند زده و با چوب به پشتمون ضربه می‌زنه! کسی که سرش رو در بسترمون میاره و راجع به نحوه عشق‌بازی مون هم نظر می‌ده یا در نحوه طهارت! شاید برای خیلی‌ها دادن رشوه خیلی سخت نباشه یا چاپلوسی برای گرفتن حقی که براش عرق ریختن! شاید عادت کردیم به بافتن زنجیر به دور دست‌هامون و شاید دویدن رو خیلی وقته فراموش کردیم! شاید اونقدر راه نرفتیم و نشستیم که فراموش کردیم به پاهامون پابند زدن! "وقت گل دادن عشق، روی دار قالی، بی‌سبب حتی پرتاب گلی سرخی را ترسیدیم." من و تو در زندان حرف‌های خفه شده در گلویمان، حبس ابدی رو بدوش می‌کشیم. من و تو محکومیم به زیستن در این دنیای فاسد که توش حاضریم حتی لاشه هم‌دیگه رو برای سیر شدن به دندون بکشیم. من و تو محکومیم به رفتن به بهشتی که دوستش نداریم! ما عمرمون رو روی بلیطی قمار می‌کنیم که تا حالا هیچ‌کس رو علناً برنده اعلام نکرده. ما از خدای عادل می‌ترسیم. از خدای رحمان و رحیم. خدایی که برای بیشتر مردم کره زمین آشی از مواد مذاب پخته که تا ابدیت در آن قلقل بخورند.

من و تو محکومیم به جهل و به نفهمی! حکمی که هیچ‌کس صادر نکرده به جز خودمون. از همون وقت که فکر می‌کردیم به جواب سوال‌هامون رسیدیم ولی ته دلمون هیچ‌وقت راضی نشدیم! آره لولوی اصلی خداست مگرنه تو این دنیا که تا چشم به هم بزنی رفتی توی چارچوب نهاییت.

پس حالا که می‌دونیم. پس حالا که متاسفانه می‌دونیم که چقدر پستیم بهتره اینقدر غر نزنیم و به کار خودمون برسیم. شاید تازه اگه کمی بیشتر هم منصف باشیم به این نتیجه برسیم که همین زندگیم از سرمون زیاده پس خدای را شکر، عز و وجل که به شکر اندرش مزید نعمت است و پرستشش از روی اخلاص، موجب جاه و مقام.

پیوست:

راستی قابل توجه مرد‌های ز.ز. مثل خودم! (حتی اگه خانومتونم نیومد شما باید برین!) و خانوم‌هایی که فغان سر می‌دین از بی‌عدالتی و آپارتاید جنسی! روز عمل جا نزنین! 22خرداد – میدان هفت تیر – ساعت 5 الی 6 یادتون نره. هفت تیر هم اگه دارین ترجیحاً بیارین که هنگام مهرورزی بتونین ازش استفاده کنین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 2:5  توسط آرش نصیری اقبالی  |