تبليغاتX
حرفی برای نگفتن - چرا!!

حرفی برای نگفتن

یادداشتهای روزمره آرش نصیری اقبالی دریاره سیاست و فرهنگ

پیغامبران، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آوردند؟

این انفجارهای پیاپی،

و ابرهای مسموم،

آیا طنین آیه‌های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گلها را بنویس

                                                               "فروغ فرخ زاد"

 

باز هم عده‌ای کتک خوردند، باز هم عده‌ای دستگیر شدند و باز هم سکوتی در پس طوفان. دوستان دیگری به جمع عابد توانچه و یاشار قاجار اضافه شدند! باز هم مادرانی در غم دور بودن از فرزندانشان گریستند و فرزندانی در غم زندانی شدن مادرانشان! جرم در اینجا تقابل با نظام نبود! خشونتی هم در کار نبود. حرکتی بود کاملا مدنی و مسالمت آمیز در اعتراض به حقوقی که سال‌هاست که پایمال می‌شود... این بار مردان در کنار زنان و دوشادوش آنها حقوق کسانی را مطالبه می‌کردند که دوستشان داشتند و بر‌نمیتافتند تحقیر قانونی مادرانشان، همسرانشان و خواهرانشان را.  باز هم سیاهی بر سفیدی غلبه کرد و باز هم ظالم بر مظلوم. باز هم ناله‌ای در گلو خفه شد و غنچه‌ای پرپر ...

دلم گرفته از این دیوار‌های شیشه‌ای، از این قفس تن به تنگ آمده‌ام و از این دستان کاغذی! خسته‌ام از پنهان شدن در پشت عبارت‌های تکراری! در پشت کلماتی که که چیزی نیستند جز ذرات نمک بر زخم‌های کهنه‌ام! خسته از اینهمه تنهایی و اینهمه سکوت. از این "ما می‌توانیم"‌ها و از این "ما بدست خواهیم آورد!". تلاش‌هایی که ذهن من حضم نمی‌کند برای چیست! اصلا چرا ما باید برای آزادی یا برای حق نفس کشیدن در هوای بدون تبعیض و تعصب، کتک بخوریم. آیا انصاف است که برای بدست آوردن بدیهی‌ترین حقوق انسانی زیر لگد‌های استبداد له شد! این‌ها چه کسانی هستند، از چه سرزمینی آمده‌اند که به خود جرات می‌دهند این چنین جوان‌های این سرزمین را تحقیر و لگدمال کنند و مادرانش را به اسارت ببرند! من نمی‌فهممشان. اینها در چه بستری و در آغوش کدام مادران پرورش یافته‌اند که از دوستی و محبت چیزی نمی‌دانند! تا کی باید عده‌ای در دنیا بر عده‌ای حکومت کنند و اراده عده‌ی اندکی روزگاری بسیاری را به تباهی بکشاند! اصلاًتا کی باید انواع مختلفی از حکومت تعریف شود! چه کسی حق دارد بر دیگری حکومت کند.... مگر همه خودشان اذعان ندارند که انسان آزاد آفریده شده. مگر ما چه می‌خواهیم جز  هر چیزی که به ذهن هر آدم منصفی خطور پیدا می‌کند، حقوق بشر جزو ابتدایی ترین حقوق انسانهاست که هر انسانی باید تنها و تنها به خاطر انسان بودنش از آن بهره‌مند گردد! ما را چه شده است که کبوتر‌های عاشق را دستبند می‌زنیم و از آنها تعهد می‌گیریم که دیگر همدیگر را نبینند! (یادگاری که من و سولماز از کلانتری 11 تبریز با خود همراه داریم.)

شاید بهتر باشد به جای رجوع به آیات قرآن و مراجع اعظام و تشکیل نظام‌های پیچیده فکری-فلسفی از حیوانات بیاموزیم ساده زیستن را! زندگی آنقدرهم پیچیده نیست و در کنارهم زندگی کردن آنقدر هم سخت نیست! اگر میمونها می‌توانند پس چرا ما نتوانیم...

چرا اجازه نمی‌دهیم هر کس مطابق میل خود طهارت کند یا لباس بپوشد! من نمی‌فهمم نداشتن اعتقاد من به اسلام چرا باید دل فلان کس که شاید هرگز در طول عمرم نبینمش را بیازارد. چرا عده‌ای به خود حق می‌دهند که خود را برتر از بقیه بدانند! من چه از "آقا" کم دارم که او باید بر من، نحوه زندگی کردن را تکلیف کند! من ولایت را نمی‌فهمم. من نمی‌دانم چرا انسانها برای هیچ و پوچ زندگی را بر همدیگر تلخ می‌کنند!

گاهی فکر می‌کنم که شاید همه ما قربانی باشیم. مسخره خلقت و احمق مخلوقات که برای هیچ! برای سرابی، زندگی را برای همنوعانمان تلخ کردیم! چرا گرگها که به وحشیگری معروفند جز در مواقع گرسنگی به همدیگر حمله نمی‌کنند! چند درصد از مردم روی زمین از دست همدیگر در امانند!؟ چرا چیزی مثل باتوم یا اسلحه باید اختراع می‌شد! چاغو را بهانه آوردیم چندین کاربرد دارد. در مورد باتوم چه می‌گوییم! چرا کسی را که کاری به دیگران ندارد و هیچ صدمه‌ای به بقیه وارد نمی‌کند باید به خاطر طرز فکرش از ساده‌ترین حقوق زندگی محروم کرد!

چرا این دست‌ها اینقدر ناتوانند و چرا اینقدر کوچیم ما با آرزو‌های بزرگ! چرا باید آزادی رویای شبهایمان باشد و در روز به سوگش بنشینیم! اگر واقعا خدایی وجود داشته باشد و دین‌هایی  آورده باشد که بوسیله آنها چنین ذجری به بندگانش در طول تاریخ بدهد، نفرین بر خدا و پیغامبرانش که بزرگترین ظلم را در حق بشریت اعمال کردند! چرا ما را رها نکردند تا به درد فناپذیری خود بسوزیم و خود زندگیمان را جهت بخشیم!

گاهی از انسان بودنم خجالت می‌کشم. به نظر من انسان پست‌ترین ِ مخلوقات است که حاضر است به خاطر هیچ، به دلایل تخیلی، به خاطر ثروت و قدرتی که تا چشم به هم زند مرگ از چنگش در آورده حاضر است با همنوعان خود چنین کند! شاید اگر این ماهی تنگ من صحنه‌های پریروز رو می‌دید که چطور عده‌ای، به خودشون اجازه میدن عده‌ی دیگری رو کتک بزنن، به خاطر چیزی که اگه خودشون هم به وجدانشون رجوع کنن همگی قبولش دارن! به ماهی بودنش یا شاید بهتره بگم به انسان نبودنش افتخار می‌کرد! و دیگه منو تحویل نمی‌گرفت.

خسته شدم از گفتن "به امید روزی که بهتر از امروز باشد"

خسته شدم از این دستهای کاغدی، از این فلانی را آزاد کنید یا فلان کار حق ماست... اینها را به که می‌گوییم؟ یعنی کسی هست که نداند مفهوم اینها چیست یا فقط می‌خواهیم خودمون رو با این فریاد‌ها آروم کنیم. تا کی سرمون رو زیر برف وبلاگ‌ها قایم می‌کنیم!

نفرین بر این دستها که جز تاپی کردن کاری از دستشان ساخته نیست ...

"             همیشه خواب‌ها

               از ارتفاع ساده‌‌لوحی خود پرت میشوند و می‌میرند     

فروغ فرخزاد "

پس کی نوبت من می‌شود که از این کابوس بیدار شوم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 13:41  توسط آرش نصیری اقبالی  |