1- ایجاد آگاهی در بین جامعه نسبت به قوانین تبعیض آمیز و تحقیر کننده شخصیت زنان اگرچه ممکن است در وهله اول جهت ایجاد خواست عمومی برای تغییر آنها امری ضروری به نظر برسد ولی شاید خیلی از مردانی که فارغ از این قوانین و بدون اطلاع از بسیاری از آنها زندگی خویش را بر اساس احترام متقابل بنا کردهاند را به فکر سوءاستفاده از قوانین بیاندازد و همچنین در طرف مقابل هم ایجاد بدبینی کند و به طور کلی باعث سستی بنیاد بسیاری از خانوادههایی شود که ظرفیت آگاهی نسبت به راه های قانونی ایجاد محدودیت برای زنان را ندارند.
2- با توجه به سابقه طولانی برخوردهای تحقیرآمیز و ایجاد محدودیتهای غیرعادلانه از طرف حاکمیت و جامعه و خصوصاً خانواده، متاسفانه نوعی بدبینی و انزجار در کنار احساس حق طلبی به صورت افراطی در میان دخترها و زنان جامعه رایج شده است که نمونه آن را میتوان در سختگیری بیش از حد خانواده دختر در امر ازدواج و تعیین کردن مهریههای سنگین توسط خانواده و شخص دخترهاست که نوعی اقدام طبیعی (و البته تلافی جویانه) در برابر شرایط جامه است که همین امر نیز باعث سوءاستفاده تعدادی از دخترها از همان جنس مذکر و به اصطلاح ستمگر گردیده است. شاید بد نباشد در کنار تلاش برای اصلاح کردن قوانین تبعیضآمیز، برای کاهش این بدبینی و حس انتقامجویی زنان نسبت به مردها و جهت متعادل شدن روابط آنها اقداماتی صورت پذیرد و به جای صرف پرداختن به حقوق ضایع شده زنان در برابر مردان (انسانهای بیرحمی که معمولاً همسران خود را به قتل میرسانند یا حداقل آنها را کتک میزنند، فرزندان خود را به اجبار به خانه شوهر میفرستند یا در پی شهوترانی هستند) بر روی ایجاد روابط درست بین زنان و مردان بر اساس رعایت حقوق هر یک از طرفین و به طور کلی رعایت حقوق انسانی افراد اعم از مرد یا زن (بدون تاکید بر جنسیت) تمرکز بیشتری صورت بگیرد.
3- تاکید صرف بر روی اصلاح قوانین بدون ایجاد ظرفیت لازم و در نظر گرفتن هنجارهای شکل گرفته در طول سالیان دراز، خود میتواند عواقبی مانند سستی بنیان خانواده و افزایش فساد در بین جوانان را حداقل برای دورهی گذار بین محدودیت ناعادلانه و آزادی همراه با درک و ظرفیت لازم در بر داشته باشد. به نظر بنده تمامی شخصیتهای بانی کمپین، دارای سطح فرهنگی بالاتر از حد متوسط جامعه میباشند و نباید صرفاً خودشان یا اطرافیانشان را به عنوان مرجع تصمیمگیری برای کل جامعه در نظر بگیرند. به عنوان مثال ممکن است بسیاری از زنان با بدست آوردن حق طلاق (که برای مردان امری طبیعی محسوب میشود) بخواهند هنگام مواجه شدن با کمترین ناملایمات، صرفاً برای استفاده از حق طبیعیشان بنیاد خانواده را بر هم بریزند یا خیلی از موارد مانند برداشتن شرط اجازه پدر در ازدواج که باید اثرات آن بیشتر در سطح جامعه مورد بررسی قرار بگیرد (با توجه به فرهنگ و مشکلات رایج). به عنوان مثال در ایالات متحده با تصویب طرح شناسنامه دار شدن بچههایی که هویت پدرشان نامعلوم بود (کودکان بیگناهی که در این مورد هیچ تقصیری ندارند) تعداد این کودکان از 5 درصد به 45 درصد افزایش پیدا کرد. باید توجه کرد که دست بردن در سیستم رایج جامعه ما باید به گونهای باشد که همه جوانب تییرات بررسی شوند تا خسارات احتمالی به حداقل برسند.
شاید مطرح کردن موارد فوق و بحث در مورد آنها کمک کند که کمپین یک میلیون امضا، به هدف نهایی خود که به نظر شخص بنده نه فقط تغییر یک سری قانون بلکه بهبود شرایط زندگی و رشد و افزایش آگاهی جامعه است، نزدیکتر شود.

