تبليغاتX
حرفی برای نگفتن - شبی به یاد ماندنی

حرفی برای نگفتن

یادداشتهای روزمره آرش نصیری اقبالی دریاره سیاست و فرهنگ

امروز مقدار متنابهی سورپیز شدم! احساسی داشتم که مدتها بود ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود، احساس تنهایی و جدایی از محیطی که برای ساختنش کلی انرژی صرف کرده بودم و بهش وابسته شده بودم. به شرکت و به همکارانم، به دوستان جدیدم در کمپین که تازه داشت رابطمون جوونه می‌زد، این تصور که باید همه زندگیم رو ول کنم برم تو کوه و بیابون تفنگ دستم بگیرم، رژه برم  و چرت و پرت بگم و فراموش بشم آزارم می‌داد ولی امروز، روز جالبی برای من بود. بعد از ظهر که با سولماز قرار بود بریم چشم پزشکی که گفته بود مطبش روبروی پارک ساعیه. بعد که رسیدم به پارک مدتی صبر کردم تا سولمازم بیاد سر قرار. وقتی اومد با هم پیاده رفتیم تا در اصلی پارک که دیدم همکارام دم در پارک جمع شدم و منتظر من هستن! بعد فهمیدم که سولماز خالی بسته و مطبی در کار نیست و همه دوستانم جمع شدن تا یه مهمونیه خداحافظی برام بگیرن! مدتها مات و مبهوت مونده بودم و داشتم نگاهشون می‌کردم! شاید حتی خوشون هم ندودنن که چقدر با این کارشون خوشحال و امیدوارم کردن به زندگی و به شروع دوباره. اشک تو چشمام جمع شده بود ولی سعی کردم خودم رو به حالت طبیعی نشون بدم. تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر به فکر اطرافیانم باشم و بهشون انرژی بدم چون تا حالا واقعا نمی‌دونستم که می‌تونم اینقدر در روحیه دیگران تاثیر بگذارم (کاری دوستانم در مورد من کردن) ولی با خاطره‌ای که امشب دوستانم برای همیشه برام به یادگار گذاشتن، احساس مسئولیت بیشتری در مورد اطرافیانم می‌کنم و امیدوارم که روزی برسه که لیاقت این توجهشون رو پیدا کنم.

یه خاطره جالب دیگه موقع رفتن بود که وقتی از هم جدا شدیم، من و سولماز به سمت ایستگاه تاکسی‌ها در میدان ونک می‌رفتیم که یه آقایی به ما هشدار داد که مسیرمون رو عوض کنیم چون جلوتر ماموران گشت ارشاد ممکنه برامون مزاحمت ایجاد کنن! این بر خوردم خیلی در من اثر گذاشت و کلی بهم انرژی داد برای راهی که در پیش دارم و اینکه کم نیستن مردمی که لیاقت هزینه دادن رو داشته باشن و یه جورایی احساس کردم که تو این مبارزه تنها نیستم.

پس بترسید ای نامردمان که من هنوز ایستاده‌ام (البته با انرژی بیشتر از قبل!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 1:0  توسط آرش نصیری اقبالی  |